<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123</id><updated>2011-04-21T22:23:13.231+04:30</updated><title type='text'>عکاسباشي بدون دوربين</title><subtitle type='html'>یعني بدشانس ترين آدم دنيا</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>40</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-116749615319451547</id><published>2006-12-30T19:56:00.000+03:30</published><updated>2006-12-30T19:59:13.200+03:30</updated><title type='text'>صدام وکره ی زمین</title><content type='html'>&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;صدام حسین صبح امروز در بغداد به دار آویخته شد و پزشکان ، مرگ او را طی معاینات پزشکی تایید کردند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;خبر اعدام صدام مانند خبر دستگیری اش توسط نیروی های آمریکایی غیر منتظره بود. همه چیز به یک باره اتفاق افتاد. دستگیری ، محاکمه ی سریع و سپس اعدامی محقرانه. در نوشته ای در زمان دستگیری صدام هم اشاره کرده بودم که صدام به هیچ عنوان ویژگی یک دیکتاتور بزرگ را ندارد. ممکن است که دیکتاتور بوده باشد اما بزرگ ، هرگز. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;امروز بی بی سی نیوز برنامه ی مفصلی در مورد اعدام صدام پخش کرد . این گزارش ها شامل زمان قدرت صدام ، دستگیری ، محاکمه و اعدام او بود. سیر این پازل آنقدر غیر منتظره و بی رحمانه بود که تاثیر عمیقی در جان بیننده داشت. خنده ها و قهقهه هایش در زمان قدرت ، بلاهت عرب گونه و عیش پسندش را عیان می کرد. و بعد تصویر هایی از دستگیری و به خاک افتادن او و محاکمه اش انسان را میخ کوب می کرد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;بی بی سی در ادامه گزارش خود به سراغ ایران ( که گویا در تهران خلاصه می شود) رفت. با دو نفر از مردم ایران یکی خانم و دیگری آقا مصاحبه ای کوتاه کرد. هر دو با چهره های بحران زده شان که هیچ نشانه ای از خوشحالی در آن نبود ، هر دو معتقد بودند که &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;که صدام بانی کشته شدن جوانان ما شده واعلام کردند که &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;از اعدام او خوشحال هستند &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و آیا غایت آرزوی های ما این است؟ از مرگ یک انسان خوشحال می شویم؟ باید اعتراف کرد که خوشحال شدن از مرگ انسانی سخت و شاید غیر ممکن است . شاید یاد گرفته ایم که ابراز خوشحالی کنیم. در جنایات صدام کسی شک ندارد اما ساده انگارانه است که سیستم را مقصر ندانیم . سیستم است که انسان ها را به این ورطه می کشاند و انسان ها فقط مجریان آن هستند. سیستم ها هستند که انسان ها را هل می دهند و از آن ها جنایت کار می سازند. باورش سخت است اما اگر صدامی نمی بود ، کسی جای ِ او نقش صدام را ایفا می کرد. مشهرترین دیکتاتور تاریخ بشریت ، هیتلر بود که شاید دیگر مانند او پا به عرصه ی هستی نگذارد؛ اما باید قبول داشت که او هم قربانی سیستم ها بود . معروف است که می گویند این افراد ، معاونینی بس جانی و دیکتاتورتر از خود داشتند.فرض است که هیتلر بسیار انسان معمولی و از نظر شخصیتی و روانی در حالت عادی بوده و هر چه جنایت بوده &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;بر گردن معاون او بوده &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;است. از جمله ی این &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;جنایات سوزاندن یهودیان بود. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;هیتلر ها و صدام ها فقط نقش را بازی می کنند . چه بسا که کارگردانان این نقوش باید به محاکمه کشیده شوند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;در آستانه ی سال 2007 میلادی گردن شکسته شده ی صدام در تلویزیون های مختلف نمایش داده شد تا&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;امسال بدون هیجان پایان نیابد. باید طناب را دور گردن خودمان حس کنیم. سیستم ها مائیم . درست است ابتدای سال جدید است اما زیاد هم خوشحال نباشیم ، ما هنوز در کره ی زمین هستیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;   &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-116749615319451547?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/116749615319451547/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=116749615319451547' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/116749615319451547'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/116749615319451547'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2006/12/blog-post_116749615319451547.html' title='صدام وکره ی زمین'/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-116742611810202305</id><published>2006-12-30T00:17:00.000+03:30</published><updated>2006-12-30T00:31:58.116+03:30</updated><title type='text'>فلیکر</title><content type='html'>&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;سایت فلیکر هم تقریبن در همه جا فیلتر شد. بهترین سایت عمومی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;ای بود که – برای به اشتراک گذاشتن عکس ها – سراغ داشتم. این اواخر تنها بهانه ی من برای عکاسی شده بود و از وقتی که فیلتر شد یک ماهی سر درگم بودم وعکس نگرفتم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;div&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;متاسفانه مسدود کردن سایت های مربوط به عکاسی ، موجی است که مدت هاست به راه افتاده . تقریبن همه ی سایت های هنری – عکاسی که امکان مشارکت عموم در آن هست، &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;بسته شده. آیا درست است که سایتی را صرفن به دلیل این که پسوند یا پیشوند عکاسی &lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;را داراست مسدود کنیم ؟ به عواقب کار فکر شده ؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;البته این ها سوالاتی است که در منطقی ترین برخورد&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt; می توانیم داشته باشیم. تجربه ثابت کرده که این کارها ادامه دارد و گوش شنوا و منطقی نیز وجود ندارد . گویا قرار بر رفتار غیر منطقی است که بانیان فیلترینگ ، شالوده اش را ریخته اند. باید بدانند که هر رفتار غیرمنطقی و بدون شناختی ، پاسخی به همان ترتیب به همراه دارد. استفاده از فیلتر شکن ها یی که روز به روز هم پیشرفته تر هم می شوند ، همان پاسخ است. فیلتر شکن هایی که نه تنها فلیکر را بلکه همه ی سایت ها را به آسانی باز می کند . گویی این که فیلتری وجود نداشته. عبور از فیلتر نوعی نا به هنجاری مشروع را در انسان درونی می کند که سر زدن به همه ی سایت های فیلتر شده از پیامد های آن است. حکایت" آب که &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;از سر گذشت" &lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;است. &lt;i&gt;من که از&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;فیلتر&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;i&gt; عبور کرده ام پس چرا فقط به &lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt; فلیکر&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;i&gt; سر بزنم &lt;/i&gt;؟ به همین سادگی فیلترینگ نتیجه ی معکوس خواهد داد. کافی است یک &lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;مطالعه ی آماری هم صورت بگیرد. گرچه همه چیز بدیهی است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;مساله ی دیگر چرایی فیلتر کردن فلیکر ( به طور مشخص ) است. احتمالن مجریان مسدود کردن فلیکر نسبت به این سایت وموجی را که راه انداخته بود ، بی اطلاع بودند. کاش می شد آماری از تعداد مسافران خارجی فلیکری را به ایران به حضرات ارائه کرد. این همه مجتمع های ایرانی – اسلامی-انسانی را نشان داد. ک&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;اش می شد فعالیتی که دوستان ما در مساجد ، موزه ها ، حوزه های علمیه ، حسینیه ها و ... برای شناس&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;اندن فرهنگ و مردممان انجام دادند را یک جا به حضور این آقایان رساند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;مسافرت ها ی دسته جمعی ، ایران گردی ها ، دوستی های عمیق و شدیدن انسانی بدون هزینه ی دولتی را هم می بایست به فواید این سایت اضافه کرد. ایران را عکاسان فلیکر در کشورخوب&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;شناساندند ، بدون این که چشم داشتی داشته باشند اما این تب هم زود تر از وقتی که انتظارش را داشتیم عرق کرد.بی نتیجه . تلخ.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;برویم به دانلود فیلتر شکن جدید بپردازیم و در این خیال&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt; ِ خام باشیم که ممکن است فیلتر فلیکر برداشته شود. اما می دانیم که " باز آمدنت نیست ، چو رفتی ، رفتی!"&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;به کجا می رویم؟!&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
2-

&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://i16.tinypic.com/4i1sbpw.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px;" src="http://i16.tinypic.com/4i1sbpw.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-116742611810202305?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/116742611810202305/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=116742611810202305' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/116742611810202305'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/116742611810202305'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2006/12/blog-post.html' title='فلیکر'/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://i16.tinypic.com/4i1sbpw_th.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-115940575634309630</id><published>2006-09-28T04:21:00.000+03:30</published><updated>2006-09-29T02:23:25.766+03:30</updated><title type='text'>This is me</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/1600/Khashayar.6.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/400/Khashayar.1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-115940575634309630?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/115940575634309630/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=115940575634309630' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/115940575634309630'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/115940575634309630'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2006/09/this-is-me.html' title='This is me'/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-115861593895614563</id><published>2006-09-19T01:05:00.000+03:30</published><updated>2006-09-19T01:15:38.973+03:30</updated><title type='text'>مش کافی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/1600/Mash%20Coffee.2.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/400/Mash%20Coffee.2.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-115861593895614563?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/115861593895614563/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=115861593895614563' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/115861593895614563'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/115861593895614563'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2006/09/blog-post.html' title='مش کافی'/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-115671492722177949</id><published>2006-08-28T00:55:00.000+03:30</published><updated>2006-08-28T01:49:32.453+03:30</updated><title type='text'>چرخ و فلک - در اتل-</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/1600/Charkh-o-Falak%20%28%20In%20the%20Bus%29.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/400/Charkh-o-Falak%20%28%20In%20the%20Bus%29.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر*****                        وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد&lt;/span&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-115671492722177949?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/115671492722177949/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=115671492722177949' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/115671492722177949'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/115671492722177949'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2006/08/blog-post_28.html' title='چرخ و فلک - در اتل-'/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-115464452638942552</id><published>2006-08-04T01:52:00.000+03:30</published><updated>2006-08-04T02:05:26.403+03:30</updated><title type='text'>دیوار</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/1600/The%20Wall.2.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/400/The%20Wall.2.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-115464452638942552?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/115464452638942552/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=115464452638942552' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/115464452638942552'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/115464452638942552'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2006/08/blog-post.html' title='دیوار'/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-115427141451285662</id><published>2006-07-30T18:19:00.000+03:30</published><updated>2006-07-30T18:26:54.576+03:30</updated><title type='text'>توالت</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/1600/TOILET.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/400/TOILET.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-115427141451285662?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/115427141451285662/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=115427141451285662' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/115427141451285662'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/115427141451285662'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2006/07/blog-post_30.html' title='توالت'/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-115418410985811221</id><published>2006-07-29T17:46:00.000+03:30</published><updated>2006-07-29T18:11:49.873+03:30</updated><title type='text'>تک چهره</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/1600/Tak%20Chehre.0.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/400/Tak%20Chehre.0.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-115418410985811221?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/115418410985811221/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=115418410985811221' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/115418410985811221'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/115418410985811221'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2006/07/blog-post_29.html' title='تک چهره'/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-115272683513639544</id><published>2006-07-12T21:20:00.000+03:30</published><updated>2006-07-12T21:28:51.740+03:30</updated><title type='text'>بخوانیم یا نخوانیم؟؟؟</title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;a href="http://www.chn.ir/news/?section=4&amp;amp;id=4951"&gt;در جایی&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt; به مطلبی بر خوردم که از &lt;em&gt;احمدرضا احمدی&lt;/em&gt; ، شاعر و نویسنده ی موج نوی ایران ، نقل قولی کرده بود با این مضمون: «باورتان نمی شود ولی من هنوز کتاب شازده کوچولوی دوسنت اگزوپری را نخواندهام چون می ترسم تحت تاثیر این کتاب قرار بگیرم و لحن و سبک نوشته های بعدی ام تغییر کند.»

در کتاب &lt;em&gt;آشنایی با صادق هدایت&lt;/em&gt; ( نوشته ی م.فرزانه) در صفحه ی 89 این کتاب ، این نویسنده از هدایت چنین نقل می کند که می گفت:«اگر بخواهی به هوای این که مقلد نباشی ، نه ببینی ، نه بخوانی و نه بشنوی و نه چیزی یاد بگیری کارت خراب است : چرا که خبر نداشتن از کار دیگران آدم را اوری ژینال [Original] نمی کند ، باید خواند و شنید و اگر عرضه داشت زیرش زد. بله نبودن تکنیک نوشتن مانع نوشتن می شود... همین سارتر یک مقاله ی انتقادی برای یک نویسنده ی شوروی نوشته و بهش ایراد می گیرد که فقط پنج هزار تا کتاب خوانده است . نه برعکس باید خواند و خواند و خواند... ولی آنروزی که می نشینی بنویسی باید خودت باشی ، دیده و شنیده و حس خودت باشد. آنوقت اصلا بیادت نمی آید که داری چه تکنیکی را به کار می بری ...فوت و فن ساختمان را بلدی ، بکار می زنی ، بی این که خواسته باشی دیگران را به حیرت بیندازی...»

البته در صحت نقل قولی که از احمدی شد ، اطمینان ندارم . بی تردید (احمدی و هدایت ) از تاثیر گذار ترین انسان ها در زمانه ی خود بوده اند و هستند و این تناقض نظر ها می تواند جذاب باشد. می ماند قضاوت که آن هم بعهده ی شما!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-115272683513639544?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/115272683513639544/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=115272683513639544' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/115272683513639544'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/115272683513639544'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2006/07/blog-post_12.html' title='بخوانیم یا نخوانیم؟؟؟'/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-115222688600835656</id><published>2006-07-07T02:30:00.000+03:30</published><updated>2006-07-07T02:51:34.220+03:30</updated><title type='text'>خداحافظ</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;باز هم این پنالتی های لعنتی . نه بردش دل چسب و غرور آفرين است و نه باختش قابل هضم. انگليس درضربات پنالتی به پرتغال باخت و باز هم مانند جام جهانی پیش از حضور در مرحله ی نیمه نهایی باز ماند.بی شک ملي ترین تیم ملی در جام جهانی آلمان ، انگلیس بود . تیمی متشکل از بازیکنانی که همه شهرت و مهارتشان را مدیون انگلیس بودند. بکام ، لمپارد ، جرارد ، اون ، رونی و ... همه و همه در کشورشان نامی برای خودشان دست و پا کرده بودند. انگلستان نه تنها بازیکنان کشورش را بلکه بازیکنان دیگر ملت ها پرورش داد و غول هایی به جهان فوتبال عرضه کرد. جرج بست ، کانتونا ، اشمایکل ... انگلستان جز معدود تیم هایی بود که علم را درون فوتبالش حل کرد و برنلمه ریزی خاصی برای تمام بازی هایش داشت . گویی این که جذاب بازی نمی کرد و بازیکنانش آن بازیکنان پر طراوتی که از آن ها انتظار داشتیم نبودند. شاید هم ما از فوتبال انتظار زیادی داریم . شاید علم فوتبال رویایی دست نیافتنی باشد . سخت است اما این جام جهانی دارد به ما می قبولاند که این عرصه جایی برای هوشمندان و جنتلمن هایی مثل اریکسون ، پکرمن ، فان باستن و ... نیست . شاید فوتبال جای لمپن هایی مثل اسکولاری باشد که با هوچی گری گلادیاتور به زمین می فرستد نه فوتبالیست. شاید فوتبال همان جنگ گوشت و عضله باشد. باورش دردناک است که نسل پر تلاش فوتبال انگلستان با حذف این تیم پایانی تراژیک داشت . دیگر در جام جهانی بعدی و هیچ جام جهانی دیگر ساق های هنرمند بکام را نخواهیم دید که توپ را به رقص وا می داشت. نویل ، جرارد ، اون دیگر بعید است در عرصه ی جهانی دیگری حضور داشته باشند. شاید احساسی باشد اما قابل باور است که نمی توان بد شانسی انگلستان را هم عامل این ناکامی ها ندانیم . مصودم شدن رونی در جام جهانی قبل و نا آماده بودن جسمی او در این جام جهانی ، مصدومیت اون و داورانی که انگلستان را قلع و قمع کردند ، را نمی توان بد شانسی نخواند. هنوز هم نمی توان فهمید که داور چگونه تحت تاثیر کریستیانو رونالدو ، رونی را اخراج کرد . رونالدو با این کار آب دهانی به فوتبال انگلستان و سکوی پرتابش انداخت. او در بازی با هلند هم 20 دقیقه مانده با بازی به دلیل مصدومیت از بازی در حالی خارج شد که داشت گریه می کرد. گریه اش به خاطر این بود که دیگر در مرکز توجه در آن بازی نخواهد بود و دختران جوان برای دریبل های بی مغزش غش نمی کنند. شاید رونالدوی کوچک نمی داند روزی پیراهن شماره ی 7 منچستر یونایتد را کانتونایی می پوشید که زمانی که در ثقل توجه بود و در اوج آمادگی ، پیروزمندانه و با افتخار و بی هراس از بی توجهی از فوتبال کنار رفت. شاید آخرالزمان و بحران فوتبال فرا رسیده . از کانتونا تا رونالدوی کوچک. اما یادمان نمی رود . روزی هیکل جذاب و حرکات تین ایجر پسند رونالدو از بین خواهد رفت اما آن چه می ماند افتخاری بس عظیم است برای بریتانیا و فوتبال بریتانیای کبیر!&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;*&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://www.flickr.com/photos/khashi/"&gt;عکس های جدید&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; در فلیکر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-115222688600835656?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/115222688600835656/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=115222688600835656' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/115222688600835656'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/115222688600835656'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2006/07/blog-post.html' title='خداحافظ'/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-115014732509035628</id><published>2006-06-13T00:46:00.000+03:30</published><updated>2006-06-13T00:52:05.116+03:30</updated><title type='text'>ایران</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/1600/IRAN.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/400/IRAN.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-115014732509035628?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/115014732509035628/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=115014732509035628' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/115014732509035628'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/115014732509035628'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2006/06/blog-post_13.html' title='ایران'/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-114911059027724836</id><published>2006-06-01T00:21:00.000+03:30</published><updated>2006-06-01T01:07:24.776+03:30</updated><title type='text'>حال ِ اسبت چطور است؟</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;1- چند روز پیش به ابيانه رفتم. اصلا انتظار نداشتم که روز خوبی باشد . همیشه در مقابل آثاری که تبدیل به مد می شوند و آنقدر عزیز دردانه، موضع می گرفتم. اما ... آسمان آبي ِ آبی . پیرزنانی که زمان فرسوده شان کرده و پیرمردهایی گم ، بی اثر و کم سو . لباس هایی شلوغ و عاری از هر گونه خلاقیت. گدا صفت و نا مهربان . زیبایی ، باعث شد که ساعات خوشی را سپری کنم. در مورد ابیانه آنقدر چیزها گفته اند و نوشته اند که هر گونه نگارش من اضافات خواهد بود . دوستان خوب ، هوای خوب ، غذای خوب و خانم های خوب باعث شد که خوش بگذرد عجالتا آن هم به ما&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;... !&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/400/Abyane01.jpg" border="0" /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;2- یک سه شنبه ای که نمی دانم چندم خرداد یا اردی بهشت بود ، به دعوت دوستی با دوستی دیگر به دانشگاه خوراسگان اصفهان رفتیم. به صرف دیدن فیلم ماهی ها چيز می شوند و جلسه ی پرسش و پاسخی با دکتر علی رفیعی.... بگذریم که اتفاقات زیاد بود برای عرض کردن . گمان نمی کنم انقدر بی کار شده باشم که بخواهم بنویسمشان. اما ...اما...فقظ همین را بگویم که از علی رفیعی انتظار بیشتری داشتم . نمی دانم این انسان ها ( البته بعضی ها ) تا پایشان به فرنگستان می رسد و با رختشویی فرانسوی هم بستر می شوند و دو بار بنجول موسيو می کنند سبک حرف زدنشان و رفتارشان زیر و رو می شود. طلب کارانه ، گستاخانه و بی ادب .( شاید هم ربطی نداشته باشد) مجال پرداختن به جزئیات ِ جلسه نیست. اما اگر روزی روزگاری فراغتی بود خواهم گفت. بگذریم... یارب مباد..&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/400/Ali_Rafiei.jpg" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;3- بنده یک دوست شگفت انگیز ( بخوانید ...خل) دارم که خیلی دیر به دیر همدیگر را زيارت می کنیم . اما علاقه ی قلبیمان نسبت به ایشان زياد است و گمانم که ایشان هم همین طور باشند نسبت به ما . هر وقت او را می بینیم قبل از منعقد شدن جمله ای با لحن مضحکی می پرسد:«خشايار حال ِ اسبت چطور است؟» و من همیشه می خندم . آنقدر که دندان های کرم خورده ام نمايان می شود:&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/400/Abyane02.jpg" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;
کافی است/
فکرت آسوده/
قدمت/
در انديشه ی گردش/
از بالای پل بگذری/
در دل بگویی/
چه خوش است/
آن پایین/
آب/
رود سِن می شوم/
با دندان های کرم خورده ام/
صدایت می زنم/
&lt;span style="font-size:78%;"&gt;[Vladimir Maiakovskii (The Cloud In Pants)]&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/400/Abyane%28Salib%29.jpg" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-114911059027724836?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/114911059027724836/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=114911059027724836' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/114911059027724836'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/114911059027724836'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2006/06/blog-post.html' title='حال ِ اسبت چطور است؟'/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-114787607298440061</id><published>2006-05-17T17:47:00.000+03:30</published><updated>2006-05-17T18:11:03.726+03:30</updated><title type='text'>که مي ماند؟ چه مي ماند؟</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;با دوستي در محله هایی پا گذاشتم که گويي 50 سال پیش است. آنقدر محله های زشت ِ امروزی را ديده بوديم که باورمان نمي شد که چنين جايي را از نزديک ببينيم. مردمان دوچرخه سوار ، کاسب هايي که گدايي نمي کردند ، زنان ِ بي صورت ، کودکان ِ بي موی ِ کثيف و بي شک رنگي خاکستری!همه به ما – چه بزرگ تر و چه کوچکتر – سلام مي کردند و با خوشرویی لبخند مي زدند . به دوربين ِ من مانند RPG نگاه مي کردند. وقتي به پيرمردی که مي خواستم از او عکس بگیرم گفتم که دوربينم فيلم نمي خورد آنقدر تعجب کرد که انگار يد بيضاء ديده است. گمان نمي کنم هنوز هم باور کرده باشد که دوربينم فيلم نمي خورد. ( اصلا دوربينم چيزی نمي خورد!)
&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/400/Mandegar.jpg" border="0" /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p align="justify"&gt;وارد دکان اين جوان شدم و با خنده ای که مي دانستم بي پاسخ نمي ماند سلام کردم و گفتم که مي خواهم عکس بگيرم. او با خنده گفت: « اوستا ! از اون بيگير. خوش تيپ تره » و من خوشحال از اين که رضايتش را گرفتم گفتم:« باشه. از اونم مي گيرم» فکر کردم سال ها بعد که مي ماند؟ چه مي ماند؟ مگر نه اينکه اين جوان و من خواهيم مرد و اين عکس و آن کاسه باقي خواهد ماند ؟ مگر نه اين که آن حلقه ي ازدواج ، روزی ، بي معني خواهد شد؟
زمان
زمان
زمان
همه چيز را در خود حل خواهد کرد . آن مرد را ، مرا ، آن روز خوش را و اين اصفهان زيباي من را! خدا کند که آرزو ها را نبرد...به دوستم نگاه کردم و لبخند مليحي تحويلش دادم و ياد کمال الملک حاتمي افتادم . با جوان قلم زن خدا حافظی کردم و همانطور که از هشتي ِ مغازه اش بيرون مي آمدم و سرم رو به پايين بود آرام زمزمه کردم :« استاد تويي ...» دوستم گفت :« چي؟ » .گفتم : «هيچ!»&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/400/Mandegar02.jpg" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-114787607298440061?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/114787607298440061/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=114787607298440061' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/114787607298440061'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/114787607298440061'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2006/05/blog-post_114787607298440061.html' title='که مي ماند؟ چه مي ماند؟'/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-114747483680603793</id><published>2006-05-13T02:03:00.000+03:30</published><updated>2006-05-17T01:48:29.686+03:30</updated><title type='text'>چهره ی من از هزار نقش جهان کهن تر است</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;1-
درقسمتي از کتابي به اسم &lt;strong&gt;کاوه گلستان&lt;/strong&gt; ، که شرح مصاحبه ی &lt;strong&gt;محسن مصحفی&lt;/strong&gt; با او بود ، خواندم که کاوه
گفت از یک قطره خون هم مي ترسد چه برسد به جنگ و بمب و ... . مي گفت اما وقتي دوربين بين من و واقعیت قرار مي گرفت شخصيتم را به کلي دگرگون مي کرد و من تلق تلق از موضاعات خشني که در حالت عادی توان دیدنشان را نداشتم عکس مي گرفتم.
تا همين دو سه هفته ی پیش گمان مي کردم که اين نقل قول کاوه یک ستایش مبالغه آميز و غیر واقعی ولي زیبا از عکاسی و دوربین است. اما از وقتی که خودم دوربينم را به دوشم گرفتم و برای عکاسی از خانه ام زدم بيرون این حس را لمس کردم. ملتي که برا يم اهميت نداشتند کوچکترین حرکتشان برايم جذاب بود ، بر خلاف شخصيتم با انها صحبت مي کردم و پای درد دلشان مي نشستم و چای ِ بی مزه شان را مي نوشيدم. به آنها لبخند مي زدم و از کارشان ، فکرشان ، دغدغه شان مي پرسيدم . ساعت ها راه مي رفتم و بي آن که خستگي راه را حس کنم فقط عکس مي گرفتم .
در توالت های کثیف شاشيدم . به متلک های پیر و جوان خندیدم. به مردم کوچه و بازار سلام کردم و باز هم عکس گرفتم....

از نقش جهان
از زاينده رود
هشت بهشت
پامنار دردشت
شيخ لطف الله و...
اين چيست که شخصيتم را دگرگون می کند؟ نمی دانم
اما مي دانم
اصفهان با دوربين ِ من زيبا تر شده و من هر روز از آن عکس مي گيرم و مي گيرم و مي بينم و با اين که عکس هايم تنها يند و هيچ کس به آنها نگفته که دوستشان دارد،
من و عکس هاييم فرياد مي زنيم:
&lt;strong&gt;چهره ی من از هزار نقش جهان کهن تر است&lt;/strong&gt;!
&lt;/div&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/1600/Khashayar.2.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px 10px 10px 0px; float: left; width: 409px; height: 256px;" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/320/Khashayar.2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;















2-
بي شک ، بي ترديد ، بي درنگ و با تاکيد فراوان بايد بگويم که موسقي &lt;strong&gt;دلشدگان&lt;/strong&gt; از برجسته ترين آثار موسيقي سنتي در اين مملکت است.
نوای فنی ، گرم و گيراي &lt;strong&gt;محمدرضا شجريان&lt;/strong&gt; و تار قدرت مند و بی پروای &lt;strong&gt;عليزاده &lt;/strong&gt;انسان را از گير و دار ِ مضحک روزمره مي کَنَد.
تنظيم بجا و اشعاری نغز، گيرايي این آلبوم را دو چندان کرده . راهي که عليزاده و شجريان از دلشدگان آغاز کردند و غايت اين راه را با فرياد عرضه کردند.
صدای شجريان تاثير عميقش را در جانمان مي گذارد آنجا که در بيات ترک مي خواند:
غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستي
نگارين گلشنش رویست و مشکين سایبان ابرو

بي معطلي اذان موذن زاده ی اردبیلی در ذهنمان شکل مي بندد.
از دستان قدرتمند عليزاده هم نمي توان گذشت. زخمه ای که او بر تار مي زند انسان را به وجد مي آورد و آن شوری که در شنونده ی موسیقی بايد پدید آيد را پديد مي آورد. او موسيقي را در قالبي سنتي و با اجرايي مدرن و بي پروا نسبت به هر سايه ی ترسناک ِ سنت ،اجرا می کند و باطن ِ هر انسان ِ رو به جلويي را آراسته .
آيا مي شود از دلشدگان گفت و از &lt;strong&gt;علی حاتمي&lt;/strong&gt; نه؟
هنوز صحنه هايي بريده بريده از فيلمش در ذهنم حرکت مي کند و هرگز فراموش نمي کنم که برای ديدن اين فيلم چقدر به خانواده ام التماس کردم که مرا هم به سينما ببرند.
آن وقت ها خيلي بچه بودم . هنوز هم يادم نمي آيد که چرا؟

دختر ترک آرام آرام در ايوان راه مي رود . و امين تارخ نشسته . نوای جادویی باز هم مي آيد:
مرا چشمي است خون افشان ز دست آن کمان ابروجهان بس فتنه خواهد شد از آن چشم و از آن ابرو...
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/1600/pwc06.0.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px 10px 10px 0px; float: left; width: 342px; height: 370px;" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/320/pwc06.0.jpg" border="0" height="337" width="304" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;























3-
دوست دوران دبستانم را بعد 10 سال دوباره پیدا کردم . دیدمش . تکون نخورده بود . فقط بگی نگی دماغش یه هوا ورم کرده بود . زیاد با هم نبوديم . دو سه ساعت . اما اون سه ساعت هم خیلی خوش گذشت. از خاطره ها گفتیم. از خطِ عجیب و غریبی که اختراع کرده بودیم . از قهرا و آشتی ا . از کارت ها ی تبریکی که به هم داده بودیم. اون گفت که هنوز کارتا و هدیه های منو نگه داشته. خیلی خوب بود .
انگار موظف بود مو به موی اتفاقات زندگیشودر زمانی که من نبودم برام تعریف کنه. منو برد دم ِ مدرسه هایی که توش درس خونده. دمِ دانشگاهش منو برد و کلي حرف زد و زدم . منو با دوستاش و ... آشنا کرد. و مثل باباها ( البته به غیر از ابوی بنده!) منو بدرقه کرد. هر روز زنگ مي زنه و احوالمو می پرسه و ...
خوشحاليم که همو پیدا کرديم و خوشحال ترم که ...
فقط خواستیم بگيم که خوشحاليم اما:
به کجاها برد اين &lt;strong&gt;اميـــــــــــــــــــــــــــــــــد&lt;/strong&gt; ما را ؟

&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/1600/pwc07.1.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px 10px 10px 0px; float: left; width: 341px; height: 198px;" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/320/pwc07.1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;

&lt;div style="text-align: justify;"&gt;









4-
امـــــــــــــــــــــــــــــــــــان از دست ِ اين منعطف بانو که چقدر بنده رو شرمنده می کنه.
ممنون . ان شا الله جبران بکنيم. ما برای هر کی وقت نداشته باشیم برای سرکار مقادير ِ زیادی داريم .
دخيل یادت نره! &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/1600/pwc05.0.jpg"&gt;&lt;img style="" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/320/pwc05.0.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-114747483680603793?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/114747483680603793/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=114747483680603793' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/114747483680603793'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/114747483680603793'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2006/05/blog-post.html' title='چهره ی من از هزار نقش جهان کهن تر است'/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-114514913703251835</id><published>2006-04-16T04:08:00.000+03:30</published><updated>2006-04-16T04:58:43.110+03:30</updated><title type='text'>سه نوشته ، سه عکس</title><content type='html'>&lt;strong&gt;عکاس باشي با دوربين&lt;/strong&gt; &lt;div align="justify"&gt;1-&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;بعد از مدت ها حسرت داشتن دوربين بالاخره به لطف عزيزانی اين امر ميسر گرديد و باعث مسرت است که عجالتا این آرزو را به خاکستان نخواهيم برد.
دوربين Canon Pro1 با لنز 200-28 برای آغاز کار از سر بنده هم زياد است. تمام تفکراتم را مشغول کرده و در ذهنم ساعت ها با دوربينم قدم مي زنم و چلق چلق عکس مي گيرم . تصويرها را در ذهنم يکي يکي آماده مي کنم که مبادا روزی  سوژه ( چقدر از اين کلمه بدم مي آيد) کم بيااورم. اما وقتي به واقعيت هل داده مي شوم حسي آزارم مي دهد و آن مطمئنا ترس است! تمام وجودم ترس نيست اما ترس حس غالب است. عجيب است که از اين جعبه يک غول پلاستيکي ( يا فلزی) مي سازم و از دست زدن به آن وحشت دارم. مي ترسم از اين که عکاس نباشم . مي ترسم که نه توان تئوری اش را داشته باشم و نه توان عملي. مي ترسم آنقدر عکس های گهي بگيرم که حالم از خودم و گذشته ام و آينده ام به هم بخورد. شايد نمي خواهم چيزي مرا نا اميد کنم. گاهي فکر مي کنم بايد ساعت ها و روزها در اتاقي با دوربينم خلوت کنم و ببينم که اين کاره هستم يا نه؟
حکايت من و عکاسي ، حکايت عاشقي است که در اوج عشقش از اين که نتواند لايق معشوق باشد مي ترسد و طفره مي رود! نمي دانم که مي توانم خودم و تو را و عکاسي را با عکاسي کردنم رستگار کنم يا نه.
اما بخشي ديگری از آن حسي که گفتم خوشحالي است. مدت ها بود که Passion برای زندگي در کنار کار – درسم نداشتم و به هر بن بستي که مي رسيدم چيزي و کسي (!) نبود که تسکينم دهد. درس را که جان به جانش کني از زهر مار هم تلخ تر است و نوشتن که گاهي مي آيد و گاهي هم نمي آيد و کتاب و فيلم که هميشه و همه جا نيست و ...حالا ديگر چيزی دارم که تنهاييم را با آن پر کنم و از آن لذت ببرم.

&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/1600/julia%20margaret%20cameron02.jpg"&gt;&lt;img style="CURSOR: hand" height="267" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/320/julia%20margaret%20cameron02.jpg" width="218" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;جرواجران ماتحت خر&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;2-
خيلي از اين کتاب ها و نوشته های عکاسي را که امروز با يک نگاه کلي نگريستم (!) متوجه نکته اي شدم که فهميدنش اصلا کار دشواری نيست.
بسياری از نويسندگان مقالات و کتاب ها و... غير مستقيم معتقدند که عکس های خوب قبلا گرفته شده! و یا شايد به نظر ايشان عکس خوب عکسي است که مشابه عکسِ خوب ِ گرفته شده اي باشد. با اصرار و اعتماد به نفسي غريبي حکم ميکنند که چه چيزی ، چه زاويه اي ، چه سوژه ای خوب است و چه سوژه اي لياقت عکس شدن ندارد. اين عين عبارات است که در يک کتاب خواندم :«قرص خورشيد در خط ِ افق بزرگ و زيباست»!!!
نمي دانم اينان درصدي شعور هم برای مخاطبان که از قضا عکاس هم هستند ( يا مي خواهند بشوند) قائلند؟ آيا دچار توهمند که يک انسان معمولي نمي تواند زيبايي قرص ِ خورشيد را در خط افق تشخيص دهد؟ اصلا که مي گويد فلان چيز زيباست و فلان چيز زشت است؟ آنها که ادعايشان ماتحت الاغ را جرواجر کرده است هنوز اين بديهي نکته را نفهميده اند که زيبايي و زشتي تعاريفي است که ما  زندگي براي خود ساخته ايم.
ياد شکسپير و هملت ميافتم :
«چيزی نيک و بد نيست ، اين انديشه ی ماست که چيزها را چنان مي نماياند. »&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/1600/julia%20margaret%20cameron04.jpg"&gt;&lt;img style="CURSOR: hand" height="278" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/320/julia%20margaret%20cameron04.jpg" width="208" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;يک ، دو ، سه ...تمام&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;3-
و اما برای تو...
چه بنويسم ؟ که تو از نوشتن درباره تو مرا منع کرده ای؟ گويا ديگر نبايد بنويسم از تو ، برای تو ...
اين هم بازی ِ ديگريست.
اين سه عکس از من نيست اما همه ي احساساتم از ديدن اين عکس ها
تمام کودکانم
تمام دست های ِ خجالتي دنيا
تمام دوستت دارم های دنيا
تمام دنيا
تمام تنهايي های دنيا و
تمام اشک های دنيا

تقديم به تو!&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/1600/julia%20margaret%20cameron05.jpg"&gt;&lt;img style="WIDTH: 227px; CURSOR: hand; HEIGHT: 271px" height="263" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/7514/372/320/julia%20margaret%20cameron05.jpg" width="205" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;&lt;strong&gt;All Photos : Julia Margarit Cameron&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-114514913703251835?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/114514913703251835/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=114514913703251835' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/114514913703251835'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/114514913703251835'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2006/04/blog-post.html' title='سه نوشته ، سه عکس'/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-114277071572642325</id><published>2006-03-19T15:38:00.000+03:30</published><updated>2006-03-19T16:02:12.203+03:30</updated><title type='text'>ماه و پلنگ</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;خيال خام پلنگ من به ســوی مـــاه جـهـــيدن بود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"  style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;... &lt;/span&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;و ماه را ز بلندايش به روی خاک کـــشـيدن بود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنـجه بــه خــالی زد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دسـت رسيدن بود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحــــظه ی ديدارت&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;شروع وسوسه ای در من به نام ديدن و چيدن بود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;مــن و تـو آن دو خـطـيـم آری مـوازيـان بــه ناچاری&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;که هر دو باورمان ز آغاز به يکدگر نرســـيــدن بــود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;اگــر چــه هـيــچ گـــل مــرده دوباره زنده نشد اما&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;بهار در گل شیپـــوری مــدام گـــرم دمـيــدن بــــود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به کام مـن&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;فـــريــبــکـار دغـل پيشه بهانه اش نشنيــدن بــود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;چه سرنوشت غم انگيزی که کرم کوچک ابريشم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="rtl" style=";font-family:Tahoma;font-size:12;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پريدن بــود

&lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold;font-size:100%;" &gt;غزل از حسين منزوي&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;
به انتخاب &lt;a href="http://tardidha.blogsky.com/"&gt;کيان&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style=";font-family:Tahoma;font-size:12;"  lang="FA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-114277071572642325?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/114277071572642325/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=114277071572642325' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/114277071572642325'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/114277071572642325'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2006/03/blog-post.html' title='ماه و پلنگ'/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-113817788182165306</id><published>2006-01-25T11:51:00.000+03:30</published><updated>2006-02-14T15:41:09.930+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;1-
احوالات ما به طرزی شگفت به مدل سر و صورت ما مربوطه. هر وقتی که اینجوری ام اتفاق خوبی در زندگانی می افته. تا اطلاع ثانوی همینجوری هستیم.
2-
شهره مکن ، فاش مکن ، بر سر ِ باز مرا ....

3-
اکنون جسدم در گاوخونی است.سال های ِ سال است. به سرمايش عادت کرده ام ، همانطور که به لجنش ، جلبک هایش.بدنم شرحه شرحه شده و گوشت دور ِ چشمانم از بین رفته.
بیست ساله که بودم مطمئن بودم در اتاقم ، در تختخواب سرخ رنگم ، در زیر سقف ِ دوست داشتنی اتاقم خواهم مرد.آن زمان خوشحال بودم وفقط برای شاشیدن از اتاقم بیرون می رفتم – حس خوبی است وقتی انسان بداند در اتاق خودش می میرد.- اواخر دیگر برای شاشیدن هم بیرون نمی رفتم. همانجا در گلدان گلی خشک شده می شاشیدم. یادم نمی آید که چگونه سر از اینجا در آوردم. من که اصلا از اتاق بیرون نزده بودم.
نمی دانم!
معشوقه ام تلفن زد.در مهمانی بود. دیوانه وار سعی می کرد خودش را خوشحال جلوه دهد.گیرم که نمی دانست کجای این دنیا ایستاده. یک بند حرف میزد و می خندید و جملات دوپهلو به کار می برد. می خواست حالم را دگرگون کند.منقلبم کند.می خواست عرق سردی روی پیشانی ام وشکمم بنشیند. می خواست که من با عصبانیت از او بپرسم :«آن نره خر کیست که مدام از او اجازه می گیری؟!» اما نپرسیدم.
مهم هم نبود. به او مهلت می دادم که صحبت هایش تمام شود . اما تمامی نداشت. صدای موسیقی می آمد .آن هم از نوع جنده پسند. صدایی که قهقه های الکلی اش را در خود حل می کرد. صدای آن نره خر هم می آمد.
بلند گفت:«پدر و مادرت را کشتم!» ، گفتم :«پدرم که مرده بود!» ، به خاطر آورد و گفت :«فقط مادرت را کشتم» ، گفتم :«خوب؟» ، گفت:«همین!» ، خواستم چیزی بگویم که گوشی را قطع کرد.از سوراخ کلید در بیرون را نگاه کردم.می خواستم از اوضاع سر در بیاورم.اما خبری نبود و صدای چیزی نمی آمد. خبری از مادرم نبود.از شلوغی های عذاب آور بعد از مرگ هم خبری نبود.به این سوی اتاق رفتم و از پنجره مشرف به حیاط نگاهی به بیرون انداختم. در آن سفیدی برف چیزی توجه ام را جلب کرد. روی برف ها جسد عریان کودکی لخت بود. بچه گربه سیاهی که پایش هم می لنگید ، جسد را می بویید و ناله می کرد. آن طرف تر یک جفت جوراب قرمز رنگ روی بند بود.نمی دانستم چه کار کنم مادرم مرده بود و اشکی هم برای ریختن نداشتم.
باید حرف می زدم و به جز معشوقه ام کسی نبود.باید با او حرف می زدم و از او می پرسیدم چرا مادرم را کشته؟ او را کِی کشته؟ با چه کشته؟تلفن را برداشتم. باید به او می گفتم که او فقط برای من یک معشوقه بود . با او بودم که فقط معشوقه ای داشته باشم. با او بودم که به این دنیا بچسبم یا لااقل چسبیدن به این دنیا برایم راحت تر باشد.همه ی این فکر ها که از ذهنم گذشت از شماره گرفتن دست بر داشتم.مهم نبود.برای همه ی سوال هایم جواب های فرضی پیدا کردم. چرا مادرم را کشته؟ انتقام. حسادت.خباثت. کِی کشته؟ امروز، اول مهر ، ساعت 5 بعد از ظهر. با چه کشته؟ چاقو.تفنگ.شایدم من!
من؟ من مادرم را کشتم؟
همه ی سوال ها را جواب دادم بدون ان که به معشوقه ام زنگ بزنم. آن موقع شب او حتما همان حرف هایی را که مدتی پیش به من می زد را  به آن نره خر می گفت و شایدم همان کارها! تقصیری هم ندارد. در این دنیا آنقدر خلاقیت نیست که لااقل انتظار داشته باشیم به آن نره خر چیزهای ِ دیگری بگوید.

هوا رو به تاریکی می رفت. هوا هم سرد شده بود . دماغم از سرما سرخ شده بود و گوش هایم بی حس و پاهایم بی جان ِ بی جان...
خودم را کنار دختری می دیدم که نه نامش را می دانستم و نه حتا می شناختمش.او مرا با نام کوچک صدا می زد. صدایش مهربان بود.صورتش زیبا بود و بکر. بدون زور آرايش زيبا بود. نه موهایش رنگارنگ بود و نه ابروهایش رشته رشته منظم شده و نه ناخن هایش دلبرانه و نه پوست صورتش بیمار و  نه ....زیبا بود.
کنارم راه می آمد . هر جا که می رفتم . من هم بدم نمی آمد.اما من نمی شناختمش . شاید اشتباه گرفته بود.اما مهم نبود . او بود و من و نه هیچ کس .من راضی بودم و از چهره ی او هم مشخص بود که او هم هست. به من گفت:«این جا گاو خونی است. زاینده رود اینجا تمام می شود» باسردی که سرمایش از هوا هم بیشتر بود گفتم:«اِ؟» و او بدون این که حرفی بزند با سرش و لبانِ زیبایش اشاره داد که بله. گفتم:«عذر می خوام ، اسم شما؟» و او خودش را معرفی کرد. راه می آمد و من هیچ نشانی از سرما یا خستگی را در او نمی دیدم.روی سنگی کنار یک درختی که در آن سرما فقط شاخه داشت نشستیم. پاکت سیگارم را در آوردم. Winston  بود . به دختر تعارف کردم.سیگار نمی کشید و با حرکت سر این را نشان داد. من سیگار را روشن کرد با این که می دانستم سیگار در این هوای سرد و در حالی که باد می آيد هیچ لذتی ندارد. باتلاق را نگاه کردم. زیبا بود.او هم کنار من نشسته بود.دست چپم را از روی شلوار مخمل کبریتی ام جدا کرد و بر روی پاهایش گذاشت و با دستانش دستم را گرم کرد.
خوابم مي آمد.بلند شدم و برای این که لحظه ای از او دور باشم شاشیدن را بهانه کردم و در کنار گاوخونی مشغول به راه رفتن شدم.
این دختر کیست؟ تردید تمام وجودم را گرفته بود.نیمی از وجودم آتش ِ سوزان و نیمی دیگر سرمای سخت زمستان بود.نمی دانستم چه کار کنم. نزد او بر گردم و یا ...
اسمش را به من گفته بود و من نمی دانستم نامش را به خاطر بسپارم یا نه ؟ به او بگویم پدرم مرده ، مادرم کشته شده یا نه؟ به او بگویم رنگ قرمز را دوست دارم یا نه؟ به او بگویم جسد آن بچه را در حیاط خانه ام دیدم؟ از معشوقه ام و آن نره خر بگویم؟ به او بگویم نمی دانم چرا آن جا هستم؟ به او بگویم چقدر زیبا و دست نخورده است؟
نمی دانستم.
گرمای یکنواخت و مطبوعی جای ِ خود را به سوزانندگی آتش آن گرما و سرمای شکننده ی بدنم داد. کنار فضای مرموز و مه آلود باتلاق راه می رفتم و آن دختر روی آن تخت سنگ منتظرم بود. ایستادم. پشت سرم را نگاه کردم . دختر مرا نمی دید. شاشیدم . از کشیدن آن سیگار لذت بیشتری داشت.خندیدم. کفش هایم را در آوردم ...
آرام آرام داخل باتلاق می شدم و نام آن دختر را آرام آرام برای خودم زمزمه می کردم. آرام آرام.نامش را در حالی حفظ شده بودم  که دختر، آن طرف تر ، روی آن تخته سنگی که دستم را روی آن گرم کرده بود نشسته بود ، معشوقه ی سابقم مست در توالت عق می زد و آن نره خر بی تفاوت ، ایستاده نگاهش می کرد ، و پدر و مادرم مرده بودند.
نامش را در حالی حفظ شده بودم که نمی دانستم آن جسد کودک در حیاط خانه ام چه می کرد؟ و نامش را در حالی حفظ شده بودم که سیگارم تمام شده بود و شاشیده بودم.
نامش را در حالی حفظ شده بودم که درست ته گاوخونی بودم !
اکنون جسدم در گاوخونی است.سال های سال است. به سرمایش عادت کرده ام . همانطور که به لجن هایش و جلبک هایش .
و من هنوز هم نمی دانم چگونه سر از اینجا در آوردم و آن دختر که بود...؟!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-113817788182165306?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/113817788182165306/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=113817788182165306' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/113817788182165306'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/113817788182165306'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2006/01/1.html' title=''/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-113382114028019214</id><published>2005-12-06T01:39:00.000+03:30</published><updated>2005-12-06T01:49:00.290+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>1-با شرمندگي نسبت به دوستانی که ايميل ها و آفلاينهاشونو جواب ندادم بايد بگم که ايميل بنده مورد تجاوز تجاوزگران قرار گرفته. خداوند ما را از شر هر گونه &lt;strong&gt;بيجه &lt;/strong&gt;حفظ کند . ان شا الله !
2-عکس هايي رو که با موبايل از اين ور و اونور گرفتم &lt;a href="http://www.flickr.com/photos/92931552@N00/"&gt;اينجا&lt;/a&gt; ببينيد.
3-کون گشادی ما ام اس وار به پنجه های طلایمان سرایت کرده و نمي توانیم متون کاغذی را تايپ کنيم و چيزی در وبلاگمان بنويسيم.
4-يادم رفت بگم که ايميل جديد من: Yek_e [AT] yahoo [DOT] com
5-امسال هم با اين که بليط داشتم نتونستم کنسرت استاد برم . شمشيرمون مي بره اما اين بختمونه که نمي بره!
6-مع ذلک گه به اين زندگي!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-113382114028019214?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/113382114028019214/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=113382114028019214' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/113382114028019214'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/113382114028019214'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2005/12/1.html' title=''/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-112914523522535190</id><published>2005-10-12T22:51:00.000+03:30</published><updated>2005-10-12T23:27:35.516+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;1-
امروز بدون آن که بدانم روز ِ حافظ است به يادش بودم :

سمن بويان غبار غم چو بنشــــينند بنشانند...&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;خيال ِخال ِ تو با خود به خاک خواهم برد...&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;
2-
عکس ها را نگاه مي کنم. چقدر زشت بودم . الانم گهي نيستم . عکس ، زماني است که عينکي بودم.مثل معلمان طلبکار مدرسه عينک را نوک بيني ام نگه مي داشتم.
سرد بودم..از سرمای خودم حالم به هم خورد.انگار که مجبورم کردند و به زور کنار ِ تو نشانده اند.انگار نه انگار که عاشقت بودم .
چقدر گه بودم!
چقدر کودک بودم!
چقدر آماتور!


برای مريم:
بعضي روابط چقدر مطلع ِ گهي دارند. خجالت مي کشم که بگويم...
&lt;em&gt;شکارچي به عنوان پوزش لبخندی زد و دستش را روی زانوی شهردار گذاشت و گفت :«گمان نمي کنم .همين قدر مي دانم که اين جا هستم .نمي خواهم پيش از اين بدانم . کشتي من سکان ندارد و دست خوش بادی است که که در ژرف ترين ديار مرگ مي وزد.»

&lt;/em&gt;وقتي از عزيزترين کس يا کسانت در زندگي ، مزخرفترين حرف ها را بشنوی چه احساسي خواهي داشت؟ وقتي بفهمي چيزی از حرف هايت ، ناله هايت ، نوشته هايت نفهميده اند چه؟ چه احساسي مي کني از اين که ترديد راه ِ نفس را بر تو ببندد؟ چه احساسي د اری وقتي کودک ِ روزنامه فروشي نيم ساعت کنارت بنشيند و زاز زار بگريد؟ چه احساسي داری وقتي بداني پدرت به زودی خواهد مرد؟ چه احساسي پيدا مي کني وقتي مي داني بالاخره رقيبي مي آيد؟ ها؟ چه احساسي ؟
ضعف؟
من ضعيفم ؟ در مقابل ِ تو ضعيفم؟

نيچه...
خدا مرده است.بي پروا زندگي کن...ميل به قدرت... ابرانسان...شهوت ِ قدرت...شهوت...شهوت...شهوت؟؟؟


به تو گفته بودم وقتي که مستي وارد ِ تختخواب نشو.به تو گفته بودم وقتي که مستي برهنه نشو.آن تختخواب مقدس است.آن تختخواب مقدس بود.چرا مست بودي؟ به تو گفته بودم کفش هايت را از پا در بيار.به تو گفته بودم مست وارد تختخواب نشو.به تو گفته بودم وقتي مست هستي دست به بدن ِ برهنه ام نزن.کفش هايت را در نياوردي . آن مکان مقدس بود.

&lt;em&gt;&lt;strong&gt;فخلع َ نعليک هذا مکان ٍمقدس طوی
&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;
مست بودی.نفست بوی مشروب مي داد.

&lt;em&gt;من در عجبم ز مي فروشان کايشان*** به زآنکه فروشند چه خواهند خريد&lt;/em&gt;




ولي چقدر حلقه به دست ِ چپت مي آيد.بکارت ِ دستانت هميشه اشک هايم را مي غلتاند.چه زيبا بود موهايي که رنگ نشده بود.چه گيرا بود لب های رنگ پريده ات.آن لباس ِ بي تکلفت چه نوازشي مي داد چشم را.

آيا اکنون ، لباس ِ مشکي به تو مي آيد؟ یادت است که من پيش ِ مرده ها ميهمانم؟

تو را به شرافت نو کيسه گان ِ پيشتاز مرا مرده فرض کن.مي تواني ؟ نه؟ تو يک حرفه اي هستي.

حرفه اي!

&lt;em&gt;&lt;strong&gt;حيف بود که ما بميريم!
&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-112914523522535190?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/112914523522535190/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=112914523522535190' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/112914523522535190'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/112914523522535190'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2005/10/1.html' title=''/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-112694785342305145</id><published>2005-09-17T13:25:00.000+04:30</published><updated>2005-09-17T13:34:13.470+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;La Putain&lt;/strong&gt;

با صدای آماده شدن کسي برای رفتن ، از خواب بيدار شدم . چشمانم را که باز کردم ، اولين تصوير ، تصوير ِ سقف با تيرهای آهني اش بود که مي ديدم . چشمانم را چرخاندم . دختری آرام و تا حد امکان بي سر و صدا لباس هايش را مي پوشيد . اسمش را نمي دانم ولي مي دانم که دختر خوبي بود که مرا تا آن موقع صبح تحمل کرده بود . دختر به سوی من آمد ومن چشمانم را از روی شرم يا هر چيز ديگر بستم . با انگشت لاغر وسردش روی گردنم خطي کشيد و از اتاق بيرون رفت . جای انگشت ظريفش هنوز هم روی گردنم هست . صدای درِ چوبي که آمد مطمئن شدم که از خانه هم خارج شده.
خوابم می آمد اما ديگر نمي توانستم بخوابم ، بلند شدم . پرده ی اتاق را کنار زدم . هنوز صبحِ صبح نشده بود و من به اين فکر افتادم که چقدر رنگ آسمان و زندگي آن موقع ِ شب _ يا صبح _ زيباتر است.
وای ی ی ...!!!
عزيزم مرا ببخش ، هميشه يادم مي رود که برای تو مي نويسم . يادم رفت که نامت را صدا کنم و بگويم سلام! سالهاست که ننوشته ام.

***
سلام .
دوريت سخت بود و هست . شش روز بعد از رفتنت تمام مجسمه هايي را که ساخته بودي ، خرد کردم . معذرت مي خواهم اما نمي داني چه لذتي داشت . آنقدر لذت داشت که نه زخم های ناشي از راه رفتن روی شکسته شان آزارم داد و نه تميز و جمع کردن تکه های شکسته از روی زمين.
تنها دو مجسمه را نگه داشتم . آن مجسمه ی آلت مردانه  و آن مجسمه ی دستت را . آلت مردانه را روی کتابخانه گذاشتم چون اتاق خواب جای مناسبي برای آن نبود . دست را هم روی ميز غذا خوری گذاشتم .

صبح ها ترجيح مي دهم به جای بيون رفتن و خريد کردن ، مختصر اجناسي را که لازم دارم تلفني سفارش دهم . زنگ زدم و دو بسته سيگار ، يک پنير کوچک ، دو بسته ي کوچک گردو و يک بسته نان سفارش دادم و تا موقعي که زنگ خانه ام صدا کند چای را دم کردم . زنگ در زده شد . خرت و پرت ها را گرفتم و با عجله به حمام رفتم . بعد از رفتنت ديگر در حمام نه حرفي مي زنم و نه آوازی مي خوانم . حتا نمي پرسم اتوی لباسم چگونه است ؟ اصلا از چه کسي بپرسم ؟ بعد از تو مجبورم شب ها لباس ِ کار ِ فردايم را انتخاب و آن را اتو کنم . کار سختي بود اما عشق ِ من عادت است ديگر!
از حمام آمدم ، خودم را خشک کردم و لباس های اتو شده ام را پوشيدم . مو و ريشم را شانه زدم . عطر زنانه ای هم به خودم زدم و رفتم که ميز صبحانه را اماده کنم . هنوز هم معتقدم مهمترين و لذت بخش ترين وعده ی غذايي صبحانه است.چيدن ميز که تمام شد متوجه شدم که برای ريختن ِ چای ليوان تميز نيست . تصميم گرفتم نه يکي که همه ی ليوان های نشسته را جمع کنم و بشويم . به دنبال ليوان ها گشتم : يک ليوان در دست شويي ، سه ليوان مقابل تلويزيون ، يک ليوان در تراس و يک ليوان هم روی ميز ِ کار، کنار ِ کتابخانه .
قسم مي خورم که ليوان ها را خوب شستم و خوب تر آب کشيدم . مخصوصا ته ليوان ها را . هيچ وقت يادم نمي رود وقتي داشتي در يک صبح سرد ِ زمستاني دو ليوان را برای صبحانه مي شستي چه گفتي :
-         « هميشه ته ليوان ها رو خوب آب بکش . اگر کف ته ِ ليوان باشه معده رو داغون مي کنه! »
ااعتراف مي کنم که از آن روز به بعد ته ليوان ها را تقريبا با آب مي سايم . هميشه تصوير آن روز در ذهنم هست .
تو با لباس خواب در حال ِ ليوان شستن و حرف زدن و من هم با آن لباس ِ قهوه ای ِ نکبتي کنارت بودم و به دستانت زل زده بودم . گيرايي دستانت از قوی ترين مشروبات هم بيشتر بود.

***
چای خوش رنگي ريختم . چايش معرکه بود . روز قبلش از بازار خريده بوم . فروشنده ی هندی ِ آن چای مي گفت مخلوط شش چای ِ متفاوت است .
سر ِ ميز صبحانه نشستم و آرام آرام شروع به پهن کردن ِ پنير روی نان های نازک کردم . تکه ای گردو روی آن گذاشتم و نان را لقمه کردم . لقمه را ميان انگشتان ِ مجسمه ی دستت گذاشتم و با لبخندی به سر ِ فرضي ِ آن دست سرم را به جلو بردم و لقمه را از ميان انگشتان ِ مجسمه با دندان گرفتم و جويدم . جرعه ای چای جريان زندگي را برايم تداعي کرد . اين کار ، کار ِ هر روز من بود : صبحانه خوردن از مجسمه ی دستت !
صبحانه که تمام شد نه حوصله ی جمع کردن ميز را داشتم و نه وقتش را . سيگاری آتش زدم و به سوی پنجره راه افتادم . در ميان راه ياد ِ عمه ام افتادم . نمي دانم چرا . برگشتم و راديوی آشپز خانه را روشن کردم .مهم نبود که چه مزخرفاتي پخش مي کرد ، مهم اين بود که فقط روشن باشد.
برگشتم و وقتي که به کنار پنجره رسيدم  نصفِ کمتر از سيگارم را  کشيده بودم . سيگار را که تمام کردم سريعا به اتاق خواب رفتم و از ميز کوچک کنار تخت ساعت و حلقه ام رابرداشتم و دستم کردم . موبايلم را برداشتم و قرار ملاقات هايم را چک کردم .

***
امروز ساعت نه با خشايار قرار دارم . خشايار را که مي شناسي ؟
همان مرده شوری که کودکمان را شست . يادت هست چه بي رحم و بي تفاوت دماغ و انگشتان دست و پای ِ صورتي اش را مي شست ؟ پستان های سرخ و تختش را يادت مي آيد که زير آن دست های زمخت و زبر تکان مي خورد؟ دست ها و پاهايش را که از چاقي چين افتاده بود را بخاطر مي آوری؟
نمي دانم چگونه اما من با خشايار سال هاست که دوست هستم . گه گاه به خانه اش مي روم و وقتي که او را در آغوش مي گيرم ، بوی کودکمان را مي شنوم .
 از بو گفتم . بوی ِ آشنای ِ ديگری هم در خانه ي ِ خشايار هست . بوی ِ توتون ِ سيگار ِ تو و بوی عطرت و کمي بوی نا . انگار اين بو ها سالهاست که با هم آميخته شده اند .

***
ترديد و پرسش تمام ِ وجودم را گرفته بود . کراواتم را شل کردم ، پرده ها را کشيدم ، چراغ را روشن کردم و به سوی تخت خواب ِ مرتب نشده ام رفتم و دراز کشيدم . تلفن زنگ زد . برخاستم و جواب دادم . خشايار بود ، مي خواست که قرار دادهای مالي ِ با فلان شرکت را هم برايش ببرم .
بي اعتنا نسبت به تلفنش دوباره روی تخت دراز کشيدم . سيگاری آتش زدم و دست چپم را پشت سرم بردم و به سقف زل زدم .
لحظه ی آخر زندگي ِ برادرم به ياد آوردم که خشمگينانه فرياد مي زد : کاندوم ! طلا ! کاندوم....طلا !!!
او زياد شعر مي گفت ، شاعر خوبي هم بود . لا اقل دوست داشت که باشد . شايد دم ِ آخر شعر مي گفته اما اين گفتارش چقدر به تو شباهت داشت ! چقدر آن صحنه و کلمات مرا ياد ِ تو مي اندازد . اصلا شايد روی ِ فريادهايش با تو بود .

***
خوابم مي آيد . چشمانم سنگين مي شود .اسم دختری را که آن شب پيشم بود به خاطر مي آورم اما به تو نمي گويم.
دختر ِ خوبي بود ! خيلي خوب !
سيگارم را خاموش مي کنم . چشمانم را ميبندم و قيافه ی خشايار را پشت ِ ميز ِ شرکتش تصور مي کنم .

سوال ؟؟؟
چرا؟؟؟

عزيزم !
آن همه کرم های دست و نرم کننده های پوست که مي خريدی کجا مي رفت ؟
چرا نامه هايي که برای شرکت ِ سابفت در فرانسه مي نوشتي بوی ِ ماتيک و عطر مي داد؟
چرا نگذاشتي که تو را مانند کودکمان بالای کوه ِ مزرعه ی پدری ام خاک کنم ؟
چرا اصرار داشتي جسدت را ، درست ، ميان بازار دفن کنم ؟
از کجا مي دانستي جسدت از همان ساعت های اوليه  ی پس از مرگت بوی تعفن خواهد داد؟

***
تلفن زنگ مي خورد . راننده ام است . مي گويد که دم ِ در منتظر است . چشمانم را باز مي کنم و بر مي خيزم . گره ی کراواتم را محکم مي کنم و بي اعتنا به اين همه سوال از خانه خارج مي شوم و در چوبي  را مي بندم و آن را قفل مي کنم و در راه پله برای پدرت و برادرم فاتحه مي خوانم.
راديو همچنان روشن است . عجيب است ! راديو قطعه ای از سمفوني ِ مردگان را پخش کرده ...
صدای سمفونی ِ مردگان در صدای کفش های من که بر روی پله ها مي خورد حل مي شود!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-112694785342305145?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/112694785342305145/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=112694785342305145' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/112694785342305145'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/112694785342305145'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2005/09/la-putain.html' title=''/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-112136737348202554</id><published>2005-07-14T23:24:00.000+04:30</published><updated>2005-07-14T23:30:51.476+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;تو مرده ای ، بازگشتي نيست ، تو رفته ای
صدايت خاموش شده ، خونت بر خاک ريخته
تو مرده ای و من اين را از ياد نمي برم


هر خاکي گل دهد تقديس خاطره ی توست
هر خوني جاري شود نام تو را دارد
هر صدايي لبهای ما را به بلوغ رسانَد
مرگ ترا متوقف مي کند ، سکوت ِ ترا
غم مسدود ِ بي تو بودن را

&lt;span style="font-size:78%;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;کتاويو پَز ترجمه ی احمد ميرعلائي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-112136737348202554?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/112136737348202554/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=112136737348202554' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/112136737348202554'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/112136737348202554'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2005/07/blog-post.html' title=''/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-112108233304732518</id><published>2005-07-11T16:12:00.000+04:30</published><updated>2005-07-11T16:44:26.426+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;1-
از همان ابتدا که عکاسي را شناختم و فهميدم که پنج سال بعد از اختراع ، عکاسي به لطف ناصرالدين شاه به وطن آمده ، در سرم علامت سواليست که نتوانستم محوش کنم و آن سوال اين است که چرا بعد هنري عکاسي نسبت به بعد تکنولوژيک آن در مقايسه با جهان امروز جا مانده است؟
به نکاتي اشاره خواهم کرد که مي تواند جواب اين سوال باشد. اما همانطور که اعتراف کردم هنوز اين علامت سوال پاک نشده است.
در عکاسي هم مانند ساير عرصه ها نبودن نگاه تخصصي ، مردابي شده که هر چه دست و پا مي زنيم بيشتر فرو مي رويم . اين نگاه تخصصي کجاست که با وجود اين همه توان ، انرژی ، امکانات ، سوژه و ... هنوز روی پای خود نايستاده ايم . فقدان نگاه علمي نه تنها در بين مديران به چشم مي خورد (که اين زياد دور از انتظار هم نيست) که در بين عکاسان هم ديده مي شود و اين ديگر مايه ی بد بختي است.
هنوز مجامع و نشست و نمايشگاه هايي که در اين مملکت برپا مي شود مربوط به اتفاقات است وحوادث. جنگ عراق ، جنگ افغانستان ، زلزله ي بم . مواقعي هم بسيار خوشوقتيم که اين همايش ها مربوط به کليات عکاسي است و باز هم از آن نگاه تخصصي خبري نيست ! همايش دو سالانه ي عکاسي ، نمايشگاه عکس خانه ي عکاسان . بدون هيچ موضوعي ، شاخه و يا يک بحث علمي . اين کليات چه دردی از عکاسي ايران دوا مي کند ؟ چقدر از درد ها را تا به امروز دوا کرده ؟
چه خوب بود اگر مي پنداشتيم که اين کج سليقگي ها از نسل های گذشته سر مي زند و به مرور زمان درست مي شود ... اما شوربختانه اساسي ترين ضربه ها را همين نسل جوان به تنه ی عکاسي زده اند. نگاهي به روزنامه نگاران ما بيندازيد. خبر نگاران ما هنوز گير ِ اين سوال پوسيده هستند که عکاسي هنر است يا خير ؟
نمي فهمند مگر کسي که عکاسي را مي ستايد ، دنبال نام هنرمند است؟ اصولا هنر بودن يا نبودن عکاسي مهم است؟
هنوز نقد نويس ها و تئوري نويسان ما در پي جنگ عکاسي و نقاشي هستند .کسي نيست به اينها بگويد اين بحث ها مربوط به نيم قرن گذشته است که جواب ها و نتيجه گيری هايش هم بسيار زيباتر از نثر های بنده و شما گرفته شده است.
عکاسان ما هنوز تفکيک موضوعي ِ عکاسي را نشناخته اند. نمود عيني اش را در عکس های روزنامه ببينيد . هر چيزی را به بيننده مي رساند الا خبر! مگر نه اين است که در مطبوعات ما جاي عکس هنري و خبري جا به جا شده است؟ برای روشن کردن موضوع و اهميت آن نقل قولي را از&lt;a href="http://www.masters-of-photography.com/S/smith/smith.html"&gt;&lt;strong&gt; و. يوجين اسميت&lt;/strong&gt; &lt;/a&gt;مي آورم:
« اگر تغييرات داده شده [در عکس ِ خبري] واقعيت وقايع راتحريف کنند تا عکس ِ دراماتيک تر يا مشتري پسند تری یه دست آيد ، عکاس در استفاده از جواز هنری زياده روی کرده است ، که نبايد چنين مي کرد.»
و در جايي ديگر مي گويد : « ذهن [ ِ عکاس ] بايد تا حد امکان باز و عاري از تعصب باشد ، و عکاس نبايد هرگز بکوشد موضوع را بزور وارد ِ فکر ِ از پيش شکل گرفته ي خود يا سر دبير نمايد.»*
حال آيا واقعا با نگاه به مطبوعاتمان اين ذهن باز عکاس را مي بينيم؟
مسئله ای ديگر که موجب آسيب رساندن به عکاسي مي شود جدي نگاه نکردن به عکاسي است . هنوز نفهميديم که عکاسي عرصه ی مستقلي است که تخصص ، آثار ، مخاطب و امکاناتش از عرصه های ديگر سواست . براي اين گفته ام همين يک مثال کافيست : &lt;strong&gt;عباس کيارستمي&lt;/strong&gt; که نماد هنر اين مملکت بر پيشاني اش خورده و هر از چند گاهي براي اين نماد به اين ور آن ور مي رود و با بانوان زيبايي دست مي دهد ، مدتي پيش تصميم گرفته بود نبوغ خود را در عکاسي نيز نشان ده . در ايران و در فرانسه و ... نمايشگاههايي بر پا کرد و آقاياني هم به دنبال ايشان به به و چه چه کنان!(&lt;strong&gt;هدايت&lt;/strong&gt; مي گفت : بچه که در گه ِ خودش بغلتد به به و چه چه ندارد!)
بنده نمي گويم آقايان حق عکاسي ندارند . نمي گويم عکس هايشان بد بوده (که بوده). فقط من دنبال پاسخ اين پرسش هايم هستم که اين نمايشگاه هايي که ايشان برگزار کرده اند ، مي توانست نمايشگاه چند جوان ِ عکاس باشد ؟ اين پول و هزينه و وقت مي توانست آثار ِ چند عکاس را که از قبل ِ عکاسي نان مي خورند، عرضه کند؟
اژ اين سو آقاي کيارستمي در پاريس در نمايشگاه عکسشان با لبخند هايي لوند ، دندان هاي سپيدشان را مي نمايانند و از طرفي ديگر در آبان ماه سال 83 از برپايي نمايشگاه آثار چند جوان در پاريس جلوگيري مي شود.
اين داستان ها تا کجا ادامه خواهد داشت ، نمي دانم اين بي سوادي ها ، اين ضعف تئوری عکاسي ، اين تعصبات و ... تا کِي گريبان گير عکاسي ما خواهد شد ، نمي دانم.اما احساس کردم که دردها را هم نمي شناسيم و نمي دانيم که درجا مي زنيم.نمي دانيم که عکاسيمان کجا مي توانست باشد و کجاست.نمي دانيم که جاي &lt;strong&gt;گلستان&lt;/strong&gt; ها خاليست . نمي دانيم .افسوس که نمي دانيم . به اميد روزی که مقابل عکس گلستان ها نايستيم و بگوييم : شرمنده!

* &lt;span style="font-size:78%;"&gt;کتاب عکاسان و عکاسي / هفت مقاله از عکاسان بزرگ / ترجمه ی &lt;strong&gt;وازريک درساهاکيان&lt;/strong&gt; و&lt;strong&gt; بهمن جلالي&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;




2- &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;بي بي سي فارسي اين گونه تيتر زد :&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2005/07/050710_v-naseri-daeth.shtml"&gt; ارکستر سمفونيک تهران بي رهبر شد&lt;/a&gt; ! &lt;strong&gt;فريدون ناصری&lt;/strong&gt; ، رهبر ارکستر سمفونيک ايران ، در گذشت . خدايش بيامرزد . روز به روز نگرانيم از بابت اين که چه کساني مي خواهند جايگزين شوند بيشتر مي شود.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-112108233304732518?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/112108233304732518/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=112108233304732518' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/112108233304732518'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/112108233304732518'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2005/07/1.html' title=''/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-111964887310337846</id><published>2005-06-25T02:00:00.000+04:30</published><updated>2005-06-25T02:04:33.106+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>انصاف نيست
صدای خسته و مضطرب ِ تو هديه ي ِ اولين سالگرد ِ تولد ِ بعد از مرگم باشد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-111964887310337846?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/111964887310337846/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=111964887310337846' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111964887310337846'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111964887310337846'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2005/06/blog-post_25.html' title=''/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-111883638197189550</id><published>2005-06-15T15:56:00.000+04:30</published><updated>2005-06-15T16:30:29.640+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;همه حال عجيبي پيدا کردند و انگار تازه يادشون افتاده که انتخاباته.خيلي ها هم پشيمونن که چرا زودتر دست به فعاليت و تبليغ و ...نزدن.تنها چيزي که اين وسط آزار دهنده است امتحان هايي است که محض رضای خدا کمترين سنخيتي هم به سياست نداره.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;يکي از دوستام به خاطر فعاليت توی انتخابات و ... مشروط سياسي شد.ولي هنوز سر پا و محکم داره ادامه مي ده.منم تمام ماشينو پوستر چسبوندم.مهم رسم فني و مدار و استاتيک و ....نيست مهم خاطرات و افتخاريست که از اين پوياي برای آينده مي برم &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;و اما &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.ravaayatgar.persianblog.com/"&gt;مقاله ای&lt;/a&gt; از ليلي فرهاد پور :آيا باز هم روشنفکران اشتباه خواهند کرد؟&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news/more/2124/"&gt;اين&lt;/a&gt; هم فراخوان جمعی از روشنفكران، هنرمندان، و اساتيد دانشگاه: &lt;strong&gt;به مصطفي معين رای مي دهيم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;فاطمه حقيقت جو هم بالاخره متقاعد شد که رای دهد....&lt;a href="http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news2/more/2125/"&gt;ادامه ی خبر&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-111883638197189550?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/111883638197189550/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=111883638197189550' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111883638197189550'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111883638197189550'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2005/06/blog-post_111883638197189550.html' title=''/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-111878198035992692</id><published>2005-06-15T00:36:00.000+04:30</published><updated>2005-06-15T01:24:00.530+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;نيم ساعتي است که مصاحبه ی معين در گفتگوی ويژه ی خبری تمام شده.از آنجايي که ياد روزهای کودکي افتاده بوديم و توي کوچه مشغول فوتبال بازی کردن به آخرش رسيدم.او اين بار هم شورای نگهبان را از تيغ تيز حرفايش مصون نگذاشت.او با اشاره به اين که که آيت الله خميني سعي فراواني در حفظ حيثيت اشخاص داشتند ، شورای نگهبان را فاقد چنين ويژگي دانست.
به نظر من طرفدار هر قشر و فرقه و گرايش و مسلکي باشيم بايد قبول کرد که معين انساني با سواد و دانايي است.

&lt;a href="http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-541043"&gt;اين&lt;/a&gt; هم مصاحبه ای با فرزند معين.
گويا پيروزی معين نزديک شده است:مدير کيهان شکست تندروها را پذیرفت...&lt;a href="http://roozonline.com/01newsstory/007785.shtml"&gt;ادامه خبر&lt;/a&gt;
&lt;a href="http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=195040"&gt;اين&lt;/a&gt; خبر را هم حتما بخوانيد
گزارش های تصويری گردهمایی جبهه دمکراسی و حقوق بشر در حمایت از مصطفی معین در استادیوم دانشگاه تربیت بدنی تهران .اين عکس ها فقط حسرتي را به دل کساني مي گذارد که نبودند.اما جدا از فضای انتخابات و فارغ از هر گونه تعصب بايد به
&lt;a href="http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=195518"&gt;4&lt;/a&gt; عکس های خوب آذين زنجاني اشاره کنم .&lt;a href="http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=195510"&gt;1&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=195512"&gt;2&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=195516"&gt;3&lt;/a&gt;
تا فردا...


&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;img style="WIDTH: 253px; HEIGHT: 353px" height="483" src="http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2005/06/134888_orig.jpg" width="237" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-111878198035992692?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/111878198035992692/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=111878198035992692' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111878198035992692'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111878198035992692'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2005/06/blog-post_15.html' title=''/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-111877091880547599</id><published>2005-06-14T22:04:00.000+04:30</published><updated>2005-06-14T22:11:58.810+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;برای  ش.ح&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;زماني&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;  با تكه اي نان سير مي شدم&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; و با لبخندي &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; به خانه مي رفتم&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; اتوبوس هاي انبوه از مسافر را&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; دوست داشتم &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; انتظار نداشتم &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; كسي به من در آفتاب&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;  صندلي تعارف كند&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; در انتظار گل سرخي بودم  &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;احمدرضا احمدی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;  هيچ وقت ، شايد ،فرصت نشد تا بگويم دوسستتان دارم.هيچ وقت فرصت نشد تا بگويم من در محبت آن سوپ بخار شدم.هيچ وقت فرصت نشده بود تا خواهش کنم دستتان را از دست های سرد ِ من جدا نکنيد.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;من ،اينجا ، در ميدان نقش جهان با آن تسبيح دعايتان مي کنم هر روز &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;هر روز &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;هر روز&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;تولدتون مبارک!&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-111877091880547599?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/111877091880547599/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=111877091880547599' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111877091880547599'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111877091880547599'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2005/06/blog-post_111877091880547599.html' title=''/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-111875939060446360</id><published>2005-06-14T18:47:00.000+04:30</published><updated>2005-06-14T18:59:50.610+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>معين:اگر شاهد حماسه‌ي جديدي در 27 خرداد نباشيم، امنيت ملي ما با مشكل مواجه مي‌شود...&lt;a href="http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-541201"&gt;ادامه ی خبر&lt;/a&gt;
از&lt;a href="http://www.aftabnews.ir/vdchinkabcmaandppogoinlnmnpooldmmnhocnpnkjmnkoknpnkldkhjmnknpnkldklkkkikjjmnhnildnmnhjmogoinlomnpnlonldkgcamgcdcb.html"&gt; اون خبرها&lt;/a&gt;:احتمال انصراف معين به نفع هاشمی
شان پن هم در ستاد دکتر معين حضور يافت و با دکتر کولايي مصاحبه کرد.&lt;a href="http://www.ilna.ir/photo/showphoto.asp?code=205381&amp;amp;code1=12"&gt;عکس&lt;/a&gt; هايش راببينيد .واقعا دوست داشتني است.
&lt;a href="http://e1384.com/archive/uoeuu/index.html"&gt;اين&lt;/a&gt; هم جدول برنامه حضور چهره‌هاي سياسي، روزنامه‌نگاران و ستادهاي جوانان در ميادين تهران&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-111875939060446360?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/111875939060446360/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=111875939060446360' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111875939060446360'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111875939060446360'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2005/06/27.html' title=''/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-111874600309832842</id><published>2005-06-14T14:59:00.000+04:30</published><updated>2005-06-14T15:16:43.103+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;اين روزها حال غريبي دارم.آن شوری را که مدت ها بود و به دنبالش مي گشتم احساس مي کنم و آن کسالت و سردی ديگر نيست.من هم ميخواهم بگويم به معين رای مي دهم و دلايلم را هم به زودی خواهم گفت اين وبلاگ تا روز انتخابات هر 2 ساعت يک بار بروز (بساعت) خواهد شد.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;اخبار:&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;صدا و سيما دست بردار نيست و به شيطنش هايش ادامه مي دهد.فيلم دوم تبليغاتي معين هم سانسور شده بود.فيلم پخش شده از سيما سخنان محمدرضا خاتمي را در خود نداشت.فيلم سانسور شنده را از&lt;a href="http://emrouz.info/media/film.rm"&gt; اينجا&lt;/a&gt; ببينيد.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;مسعود بهنود هم در کانون توحيد لندن گفت: پشت هر دانشجو ۶ راى خوابيده است.کل &lt;a href="http://www.sharghnewspaper.com/840324/html/online.htm#s242151"&gt;خبر&lt;/a&gt; را بخوانيد.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;بهزاد نبوی هم معتقد است اگر جماعتي که انتخابات را تحريم کرده اند به پای صندوق های رای بيايند دوم خردادی ديگر خلق خواهد شد...&lt;a href="http://www.ilna.ir/shownews.asp?code=205564&amp;code1=1"&gt;ادامه ی خبر&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-111874600309832842?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/111874600309832842/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=111874600309832842' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111874600309832842'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111874600309832842'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2005/06/blog-post_14.html' title=''/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-111851661679994823</id><published>2005-06-11T23:27:00.000+04:30</published><updated>2005-06-12T13:10:02.473+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>پاريس را به خاطر بسپار.شايد ديگرهيچ وقت آنگونه از آن خيابان های سرد عبور نکني که
هراکليتوس مي گويد: « هيچ گاه نمي توان در يک رودخانه دو بار پای نهاد.»



&lt;p&gt;
&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;img style="WIDTH: 250px; HEIGHT: 282px" height="421" src="http://www.brucesilverstein.com/Doisneau/Doisneau%20lovers%20in%20park.jpg" width="398" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;Robert Doisneau/Paris 1944&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-111851661679994823?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/111851661679994823/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=111851661679994823' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111851661679994823'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111851661679994823'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2005/06/blog-post.html' title=''/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-111779733382297771</id><published>2005-06-03T15:44:00.000+04:30</published><updated>2005-06-03T15:55:58.236+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;1-
نه به خاطر ِ آفتاب نه به خاطر ِ حماسه
به خاطر ِ سايه ی ِ بام ِ کوچک اش
به خاطر ترانه يي
کوچک تر از دست های ِ تو



نه به خاطر ِ جنگل ها نه به خاطر ِ دريا
به خاطر ِ يک برگ
به خاطر ِ يک قطره
روشن تر از چشم های ِ تو



نه به خاطر ِ ديوارها – به خاطر ِ يک چپر
نه به خاطر ِ همه انسان ها – به خاطر ِ نوزاد ِ دشمن اش شايد
نه به خاطر ِ دنيا – به خاطر ِ خانه ی ِ تو
به خاطر ِ يقين ِ کوچک ات
که انسان دنيايي است





به خاطر ِ آرزوی ِ يک لحظه ی ِ من که پيش ِ تو باشم
به خاطر ِ دست های ِ کوچک ات در دست های ِ بزرگ ِ من
و لب های ِ بزرگ ِ من
بر گونه های ِ بي گناه ِ تو





به خاطر ِ پرستويي در باد، هنگامي که تو هلهله مي کني
به خاطر ِ شبنمي بر برگ ، هنگامي که تو خفته ای
به خاطر ِ يک لبخند
هنگامي که مرا در کنار ِ خود ببيني


به خاطر ِ يک سرود
به خاطر ِ يک قصه در سردترين ِ شب ها تاريک ترين ِ شب ها
به خاطر عروسک های ِ تو ، نه به خاطر ِ انسان های ِ بزرگ
به خاطر ِ سنگ فرشي که مرا به تو مي رساند ، نه به خاطر ِ شاه راه های ِ دوردست



به خاطر ِ ناودان ، هنگامي که مي بارد
به خاطر ِ کندو ها و زنبورهای ِ کوچک
به خاطر ِ جار ِ سپيد ِ ابر در آسمان ِ بزرگ ِ آرام


به خاطر ِ تو
به خاطر ِ هر چيز ِ کوچک هر چيز ِ پاک بر خاک افتادند
به ياد آر
عموهای ات را مي گويم
از مرتضا سخن مي گويم.


احمد شاملو/1334


2-
کودک که بودم توپ چرمي سوراخي داشتم که لحظه ای ترکم نمي کرد.آنقر در جوب کنار خانه مان افتاده بود که هم رنگش برگشته بود و هم بوی تعفنش آزاردهنده.اما او تنها يار من در تنهايي ام بود.با هم بازی مي کرديم ،دعوا مي کرديم ،حرف مي زديم ،مي خوابيديم...دوستم بود.توپ های زيادی آمدند و رفتند اما او چيز ديگری بود.
ظهر تابستان بود و همه ی آدم بزرگ های خسته خواب. هيچ کس حوصله ی کودک تنها با توپ کثيفش را نداشت.حوصله ام سر رفته بود و مي دانستم که اجازه ی بيرون رفتن را هم ندارم.صبر کردم پدر بخوابد.مادر هم خوابيد.احمقانه بود که از اين فرصت بي نظير استفاده نکنم.توپ را برداشتم و کفش هايم که از کثيفي دست کمي از توپم نداشت را پوشيدم و به کوچه رفتم.خوشحال بودم که امروز هم حداقل حوصله ام سر نمي رود.داشتم با توپم حرف مي زدم و شوتش مي کردم طرف ديوار.از اين کار خيلي لذت مي برد.البته اذيت هم مي کرد و گاهي بعد از خوردن به ديوار راهش را کج مي کرد.همينطور مشغول بازی بودم که پيرزني از آن سوی کوچه داشت رد مي شد.آنقدر سرگرم بازی بودم که نديدمش و ناگهان توپ به جای خوردن به ديوار و بازگشتن به سر آن پيرزن خورد و چون کوچه ی ما شيب دار بود توپ همينطور به پايين رفت.نمي توانستم به دنبالش بروم.پيرزن با چادر گلدار قهوه ای رويش را برگرداند و 2 کلمه گفت که من معني اش را نمي دانستم:"خير نبيني!"
من هم خوشحال از اين که چه خوب شد که چيزی بد تر از اين نگفت و يا مادرم را خبر نکرد به دنبال توپ رفتم.گشتم و گشتم و گشتم....
من توپم را ، دوستم را ...هيچ وقت پيدا نکردم.شب در حالي که اشک بر روی گونه ی کثيفم راه های سياهي باز کرده بود پيش مادرم رفتم.گريه ام گرفت. گريه ام را برای توپم کرده بودم و اين گريه به خاطر حرف آن پيرزن بود.مطمئن شده بودم بالاخره آن حرفش يک چيزی هست.هق هق کنان پريدم در آغوش مادر و سرم را روی شکم نرمش گذاشتم و همهنطور که گريه اجازه ی حرف زدن به من نمي داد از مادرم پرسيدم :"مامان خير نبيني يعني چي؟" و مامان گفت:"چي شده؟" جيغ زدم و گفتم :"يعني چي؟" گفت :يعني هيچ وقت تو زندگي خوشبخت نباشي!"
سال ها از آن روز گرم تابستاني مي گذرد و من توپ ها و دوست ها و پيرزن های فراواني ديده ام ااما بعد از اين همه سال که در زندگي ِ کسالت بار خودم غرقم در تعجبم که خدا چقدر آن پيرزن را دوست داشت!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-111779733382297771?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/111779733382297771/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=111779733382297771' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111779733382297771'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111779733382297771'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2005/06/1.html' title=''/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-111717456709965969</id><published>2005-05-27T10:44:00.000+04:30</published><updated>2005-05-27T10:46:07.106+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;هفت...هشت&lt;/strong&gt;

زلزله!
زلزله مرا با خود مي برد به کودکي.به نوجواني.به بم.ارگ بم را به يادم مي آورد.
زلزله مرا به ياد ترک ديوار اتاق نرگس مي اندازد.
«آی...نرگس کجايي؟!»
زلزله مرا به ياد آن اتاق دو تکه و آن روزهای گس و سياوش مي اندازد.
«سياوش گمان نمي کنم ديگر بترسي.ها؟»
زلزله همچنان مرا به ياد حسرت عکاسي مي اندازد.

گفتم جلد سي دي برداشت َم شکست؟؟
زلزله مرا به ياد خدا مي اندازد.

کلاغ
کاخ
خودکار آبي
تلفن
دروغ
بازی
شهوت
ساز
نيچه
...

همه ی اينها مرا به ياد زلزله مي اندازند.
زلزله
       مرا به ياد جای خالي ِ زندگي ِ کوچکمان در سقف مي اندازد.





2-

برا ی دخترک گل فروشي در پاريس

ميگن حسرت گذشته خودن کار آدم های ضعيفه.اما منم آدم قدرتمندي نيستم.اين دلتنگي ها و اين حسرت ها هميشه با من ميمونن.بگذريم.
دلم برای آقاجون تنگ شده.خيلي.
کاش مي شد باز هم بريم خونش و من بابا بشم و تو هم بچم از مادری که هيچ وقت نبود.فقط من بودم و تو.مي شستيم و با هم ساعت ها حرف مي زديم و تو سر باباتو آروم آروم روی زانوت مي جستي.
 من مي رفتم تو اون سه کنجيه و قايم مي شدم.خيال ميکردم که احتمالش خيلي کمه که منو پيدا کنيد.اونجا مخفيگاه من بود و من اونجا خلوت مي کردم.
هوس کردم.هوس بوی آقاجون.فرش هميشه نيمه کاره ی خانم جون.هوس چای هايي که طعمش با همه جا فرق مي کرد.هوس پشتک زدن روی اون تشک سرد.هوس وحشت از اون زيرزمين مخوف.هوس اون آشپزخانه ی چسبناک.اون حياط پر پيچک.اون شير آب خوش صدا.
کاش مي شد من همان بابا بودم و تو همان بچه.نه تو در فکر سردی ِ خانه ات بودي و نه من به ياد آوارگي.

بيا.اون يک هفته را منم خواهم بود.باز هم تو بچه ی من ميشي و منم بابات. هر روز صبح سر کوچه آقاجون مي ايستيم و به اون خونه زل ميزنيم و چهره ی پيرمرد رو مي بينيم.بش ميگيم که خسته ايم.
قول بده گريه نکني يا اگه من گريه کردم به هيشکي نگي.
کاين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-111717456709965969?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/111717456709965969/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=111717456709965969' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111717456709965969'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111717456709965969'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2005/05/blog-post.html' title=''/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-111358143568648548</id><published>2005-04-15T20:39:00.000+04:30</published><updated>2005-04-15T20:50:16.393+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;هذيان &lt;/strong&gt;
1-

آرام روی تختش لميده بودم.پاهايم روی زمين.سرم روی بالش.بدنم مورب.سقف را نگاه مي کردم و در و ديوار را.خوشحال بودم که کسي نيست.تنها چيزی که از ذهنم مي گذشت اين بود که :
خدا را شکر!
ضبط راروشن کردم و همايون که خواند:
«...رشته به رشته نخ به نخ ،تار به تار و پود به پود»
نتوانشتم جلوی اشکم را بگيرم.متوجه نشده بودم که او آمده بود و مرا مي نگريست!


2-

امان از اين سکون.برايم خستگي بياور...نه! دنبال خستگي خواهم گشت!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-111358143568648548?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/111358143568648548/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=111358143568648548' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111358143568648548'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111358143568648548'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2005/04/1_15.html' title=''/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-111298618122169657</id><published>2005-04-08T23:16:00.000+04:30</published><updated>2005-04-08T23:19:41.233+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>برای ماهور
1-
با توام ديوار را نگاه کن:
به من گفت بيا      
به من گفت بمان
به من گفت بخند
به من گفت بمير

آمدم،ماندم،خنديدم...مردم!

2-
و برگشت پيش روباه.
گفت:- خدا نگه دار!
روباه گفت:خدا نگهدار!...اما رازی را که گفتم خيلي ساده است:
جز با چشم ِ دل هيچي را چنان که بايد نمي شود ديد.نهاد و گوهر را چشم سر نمي بيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد:_نهاد و گوهر را چشم سر نمي بيند.
_ارزش گل تو به قدر ِ عمری است که به پاش صرف کرده ای .شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد :_... به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ام.
روباه گفت:_آدم ها اين حقيقت را فراموش کرده اند اما تو نبايد فراموشش کني.تو تا زنده ای نسبت به آني که اهلي کرده ای مسئولي.تو مسئول گلِتي...
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد :_ من مسئول گلمم.


3-
نادر ابراهيمي:

بانوي من!

يک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست – يک روز عاقبت.
نه با سفری يک روزه
                           نه با سفری بلند
                                              بل با آخرين سفر
يک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست – يک روز عاقبت.
نه با کلامي کم توشه از مهرباني
                                    نه با سخني سخت توبيخ کننده   
                                                                       بل با آخرين کلام.
يک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست _ يک روز عاقبت.
تو بايد بداني عزيز من
                          بايد بداني که دير يا زود _ اما ، ديگر نه چندان دير _ قلبت را خواهم شکست.


4-
و آخر از تو برای تو:

چي بايد بنويسم؟
وقتي که تو همه چيزو مي دوني!
وقتي که تو همه چيزو مي بيني!
وققتي که تو آن سوی ديوار ايستاده ای!
وقتي که تو هستي و من هم اينجام!
وقتي که برای ابراز اين احساسات نمي شه اول کتاب نوشت!
به هر حال همه چيز اينجاس توی اين هوا و در پيشخان چشمان هر دومون
                       
                                                                                     9/آبان/1383



اگر اين چشمان ياری مي دادند باز هم مي نوشتم....
هليا!
پرتغالي عزيز!
خپل!
مربون!
جوجه ي پا صورتي!
گل!
مانو!


پيشی!
تولدت مبارک!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-111298618122169657?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/111298618122169657/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=111298618122169657' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111298618122169657'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111298618122169657'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2005/04/1_08.html' title=''/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-111248505013771970</id><published>2005-04-03T04:06:00.000+04:30</published><updated>2005-04-03T04:14:27.350+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;1-

از فروغ خواستم دروغ سيزده اش را با من قسمت کند.پس مي گويم :

آه. من چه قدر خوشبختم!


2-

آرام روی صندلي هاي لهستاني کهنه نشسته بوديم.حرف مي زديم که من از چه خوشم مي آيد و او از چه خوشش مي آيد. گاهي هم خنده های زورکي سر مي داديم و مطمئنا چيزی که کمتر از همه اهميت داشت آن نوشيدني بود که مي خورديم.هوا چه سرد و چه گرم آزاردهنده بود.دائم برای عادی نشان دادن خودم سيگار آتش مي زدم و جرعه ای از نوشيدني ام که گويا شير قهوه بود مي خوردم.نگاه های مهرباني که لحظه به لحظه حسي را تقويت مي کرد در هوا چرخ مي خورد.

***
اولين ديدار بود اما آرامش دختر بيشتر.پسرک از ترس اين که تصاوير خوشايند آن لحظات را از ياد ببرد سعي مي کرد تصويری خندان از دختر در ذهن خود ثبت کند.صدای پرندگان مي آمد.بلند ِبلند.آنقدر بلند که حتا صداي آن دو به هم نمي رسيد.صدای پرندگاني که بعدا وقتي پسرک به آن روز فکر مي کرد ديد جز کلاغ نبودند.
پسرک داشت سر ِ موضوعي بي اهميت با ولع حرف مي زد که نفسش بند آمد.دستش داشت مي سوخت.سيگار؟
دختر دستش را گرفته بود و پسرک سعی مي کرد راه نفس کشيدن را از نو ياد بگيرد.دختر دست پسرک را ول نمي کرد. پسرک سعي کرد دستش را رها کند.دستش داغ ِ داغ ِ داغ بود.آرام دست ها از هم جدا شدند.پسرک آرام تر شد.دختر گفت که کار دارد و بايد برود.دختر در اوج مهارت در آن کافي شاپ چشمان پسرک را دزديد.خداحافظي کرد و قبل از اين که پسر
بجنبد پول را روی پيشخان گذاشت.داغي ِ دستان دختر پسرک را تا چند دقيقه بعد ميخکوب کرده بود.

***
چه خوش باور بودم که مي انگاشتم داغي دستانش از عشق است.من ِ احمق هرگز آن تختخواب دو نفره کنار شومينه را در خانه ی پسر همکارش نديده بودم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-111248505013771970?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/111248505013771970/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=111248505013771970' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111248505013771970'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111248505013771970'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2005/04/1.html' title=''/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-111187650050763675</id><published>2005-03-27T03:00:00.000+04:30</published><updated>2005-03-27T03:05:00.506+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>هميشگي

اين ها هميشگي های نافرجام اند
اين ها بوسه های زودگذر
و روزهای يک ساعته اند.

اين ها ساعت های کوکي
هم آغوشي های يک شبه
و وسوسه های نا تمام اند.

هميشگي های نافرجام

هيچ چيز جاودان نيست
حتا خورشيد
هيچ چيز پايدار نيست
حتا تو.

زمان و زمين و صدا
در گهواره ی تاريخ
مي چرخند
و بادبادک های رنگين در آسمان
به قاب های شکسته
چشمک کي زنند.
قفل کردن،قفل بودن،قفل شدن در زمان
آن را هميشگي نمي کند
اين نفس ها هم
نفس های نا فرجام اند.

                                                                   تارا آغداشلو
                                                          کارنامه ي بهمن و اسفند 83

2

دلم از وحشتِ زندان سکندر بگرفت...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-111187650050763675?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/111187650050763675/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=111187650050763675' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111187650050763675'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111187650050763675'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2005/03/blog-post_27.html' title=''/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-111134963307939931</id><published>2005-03-20T23:41:00.000+03:30</published><updated>2005-03-20T23:53:46.160+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آهسته
من مي شمارم:
شش . هفت . هشت ...
تا روزی که جان دهم .
                                          &lt;span style="font-size:85%;"&gt;1/ فروردين / 1384&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-111134963307939931?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/111134963307939931/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=111134963307939931' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111134963307939931'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111134963307939931'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2005/03/blog-post_20.html' title=''/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-111125203147677933</id><published>2005-03-19T20:35:00.000+03:30</published><updated>2005-03-19T20:37:11.476+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>1

زمستان آخر است. من آرام آرام آرام در بستر سرخم لميده ام و به دوراني که گذشت فکر مي کردم. ديدن سقف مرا به ياد روزهاي گرم تابستان مي انداخت.روزهايي که گمان مي کردی سرد شدني نيستند. روزهايي که در فکر يک سقف بودم.
زنگ در افکارم را ذوب کرد. به طرف آشپزخانه که پنجره اي مشرف به در داشت رفتم.آرام پنجرا را باز کردم تا کسي که  زنگ زده متوجه اين کار من نشود.سرمای ِ سخت ِ سنگ اشکهايم را در آورد.ديدمش. ببه بود با گلدان شب بو.عادتش بود و  فهميدم که انگار عيد آمده. سرد بود و آنطرف در هم پدرم. زنگ بار ديگر و بار ديگر تکرار شد. آرام به طرف اتاق رفتم .در را بستم و به زير بستر سرخ رفتم .باز هم اين سقف لعنتي...لحاف را روی سرم کشيدم.مدت ها بود که ... مدت ها بود که ...مدت ها بود که نفس نکشيدن را تمرين مي کردم . حالا استاد شده بودم.هيچ وقت نفهميدم که پدر تا کِي در آن سرمای دلتنگ پشت در بود. نفس نکشيدن را شروع کردم. يک    دو    سه



2

بزن تار که امشب باز دلم از دنيا گرفته...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-111125203147677933?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/111125203147677933/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=111125203147677933' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111125203147677933'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/111125203147677933'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2005/03/1.html' title=''/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-110868591139206661</id><published>2005-02-18T03:45:00.000+03:30</published><updated>2005-02-18T05:54:31.486+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;بعضي وقت ها فکر مي کنم که زندگي به سختي اش نمي ارزد...&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;______________________&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;اين هم مطلب من در&lt;a href="http://persian.kargah.com/archives/004229.php"&gt;&lt;strong&gt; کارگاه&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-110868591139206661?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/110868591139206661/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=110868591139206661' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/110868591139206661'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/110868591139206661'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2005/02/blog-post.html' title=''/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-110846288485232687</id><published>2005-02-15T13:45:00.000+03:30</published><updated>2005-02-15T14:01:39.586+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;1

مانوئل والادارس عزيز ، سال ها گذشته اند.اکنون من چهل و هشت ساله ام و گاهی در عالم دلتنگي ام احساس مي کنم که همواره کودکم.احساس مي کنم که هم اکنون تو به طور غير منتظره ای آشکار مي شوی و برايم عکس هنرپيشه يا تيله مي آوری.پرتغالي عزيز من ، تويي که محبت در زندگي را به من آموخته اي.اين زمان نوبت من است که تيله و عکس تقسيم کنم ، زيرا بدون محبت ، زندگي چيز مهمي نيست. در محبت خود ، گاه سعادتمندم و گاه اشتباه مي کنم ، و اين حالت بيشتر است.
در آن زمان ها ، در زمانه ما ، نمي دانستم که بسياری سال ها پيش ، بزرگ زاده ای ديوانه و «ابله» ، با چشم هايي لبريز از اشک ، به زانو در آمده در برابر محرابي از شمايل های مقدس سوال مي کرده :«چرا چيزهايي را بايد برای کودکان تعريف کرد؟»
&lt;strong&gt;پرتغالي عزيز ، حقيقت اين است که اين چيزها را خيلي زود برای من تعريف کرده اند.
&lt;/strong&gt;آدئوس!


&lt;span style="font-size:85%;"&gt;بخشي از کتاب درخت زيبای من
نوشته ي ژوزه مائورو ده واسکونسلوس
ترجمه ي قاسم صنعوی&lt;/span&gt;

2

&lt;strong&gt;بگذاريد هواري بزنم!&lt;/strong&gt;

دلم برای نوشتن هم تنگ شد.برای خشاياری که هيچ کاری برايش سخت نبود و روز به روز احساس مي کرد که پيش مي رود. اين نه خاطره است و نه غر.اين زندگي من است .صحبت است از رنجي که مي برم.
خيلي سخت است در حساس ترين و زيبا ترين لحظه های عمرت ( که زياد هم نيست ) احساس کني دست ها هائلند تا حائل. به عقب که نگاه کنی هيچ چيز نيست جز تنهايي و تنهايي و تنهايي.اين ميان چيزهای ديگر هم هست.انسان هايي که دنيايشان از خانه هايشان بزرگ تر نيست امانم را بريده اند.انسان هايي که حرف زدن بلد نيستند.انسان هايي که از بزرگي نصيحتش را مي دانند و نق! انسان هايي که دلت برايشان تنگ نمي شود .انسان هايي که هم سخت است دوست داشتنشان و هم سخت است دوست نداشتنشان .
روز یه روز به ديواری مي خورم از بتن و هنوز اين يکي خراب نشده ديوار ديگری هم جلويم مي ايستد.ديواری که خراب شدني هم نمي نماياند.ديواری از جنس تو ، از جنس آن ها ...
" پريا : داد نکش ، هوار نزن ، بذار اين زخم ها ..."
از کجا معلوم شايد ما هم سهمي از اين گفته ي معروف ببريم که&lt;strong&gt; انسان هاي بزرگ درد هاي بزرگي هم دارند&lt;/strong&gt;!


راستي چيزی سراغ نداری که خستگي 20 سال عمر را بتوان در کرد؟ مي ترسم بميرم!


3

فصل نامه ي&lt;strong&gt; عکاسي خلاق&lt;/strong&gt; هم منتشر شد.مدير مسئول آن عکاس نام آشنا ، &lt;strong&gt;افشين شاهرودي&lt;/strong&gt; است. از مجله خوشم آمد و نکته ی اصلي که بايد معترف بود اين است که خوبي هايش به ضعف ها و کج سليقگي هايش مي چربد.اکثر صفحات مجله رنگي و تمام صفحات آن گلاسه است و خوشحالم که حداقل اين تيم فهميدند که نمي شود مجله ي عکاسي را روی کاغذ کاهي چاپ کرد.چيزی که قابل تحسين است جامعيت مطالب اين فصل نامه است که در زمينه های مختلف (هنری ، حقوقي ، زیبايي شناسي و ...) از افراد صاحب نام و قلم استفاده برده.اسامي سيد &lt;strong&gt;علي صالحي ، محمد ستاری ، شادی صدر ، ابراهيم حقيقي&lt;/strong&gt; نام هايي نيستند که بتوان از آن ها به راحتي گذشت.
چيزي که بيشتر مرا در اين مجله ذوق زده کرده ايراني بودن مجله است.اين شماره صرفا ترجمه ای از نسخ ديگر نيست.با باز کردن مجله ، با ديدن عکس ها و با خواندن نوشته ها مي توان درک کرد که اين مجله يک مجله ي خوب ايراني است.
عکاسي خلاق کارهاي متنوعي در اولين شماره ی خودش انجام داده اما ذکر همه ي آن ها لطف تورق آن را کم مي کند.مي خواهم قبل از اتمام نوشته ام به ضعف هايي هم اشاره کنم:
بيشتر ايرادات فني مربوط به روي جلد و نوشته ی مدير مسئول است که با نگاهي متوجه مي شويد که هنوز تا حرفه ای شدن راه مانده.
ايراد ديگری که نه از روی تکنيک است بلکه به سليقه مربوط مي شود مقاله ايست تخت عنوان &lt;strong&gt;"اندر شعريت ِ عکاسي "&lt;/strong&gt; از &lt;strong&gt;علي&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;باباچاهي&lt;/strong&gt; چاپ شده که من يک بار به دقت آن را خواندم و چيزی هم نفهميدم و خوشبختانه طوری نوشته نشده بود که با اين وجود (نفهميدن) دوباره به سراغش بروم.
چند ماه پيش که &lt;strong&gt;بابک احمدی&lt;/strong&gt; که به اصفهان آمده بود قرار بود در مورد سينماي شاعرانه صحبت کند. او ابتدا اعتراض خود را به اين ترکيب نشان داد و گفت شعر شعر است و سينما سينماوچه لزومي دارد که سينما شاعرانه باشد يا نباشد .گفت حتا در برخي موارد سينما شعر را هم در بر مي گير و از آن پيشي مي گيرد.حالا همين ايراد را هم من به مطلب آقاي &lt;strong&gt;باباچاهي&lt;/strong&gt; وارد مي دانم .اصلا شعريت عکاسي يعني چه؟
اگر بگذارندم و حال نوشتن داشته باشم در مورد صفحه به صفحه اش مي نوشتم.ولي حالا که نه مي گذارندم و نه حالش را دارم.اما اگر کسي مجله را خواند و نظری داشت بگويد تا در مورد آن صحبت کنيم.


4

اين&lt;a href="http://www.takapoo.net"&gt;&lt;strong&gt; نقد&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; ما را هم بخوانيد که خوب است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-110846288485232687?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/110846288485232687/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=110846288485232687' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/110846288485232687'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/110846288485232687'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2005/02/1.html' title=''/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6677123.post-110616484570274244</id><published>2005-01-19T23:29:00.000+03:30</published><updated>2005-01-19T23:58:42.196+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;به نام خدا

شهر بيهودگی . شهر هياهو .
شهر سوزان . شهر برهنه .
شهر غبار . شهر زباله . شهر لجن . شهر تعفن
شهر جوی های فرو ريخته ی گنديده . شهر دیوارهای بلند استوار دشمن خو . شهر خانه های تو سری خورده ی گلي . شهر آهن های سرخ ستبر داغ سر به فلک کشيده . شهر حقير .
شهر دود . شهر بادهای خاک آلود .
شهر نئون . شهر پليدی . شهر دهاتي . شهر کج سليقه .
شهر خيس گل آلود کثيف سرد چندش انگيز . شهر عريان . شهر پاييز .
شهر ماتم . شهر شب . شهر خستگي .
شهر يخ . شهر سکوت .
شهر تجمل . شهر تحمل . شهر خفت .
شهر مسجد و مستراح . شهر ساندويچ و پپسي کولا .
شهر سيگار و سينما شهر تصنيف های عربي جنده پسند ...
يادداشت های شهر شلوغ
فريدون تنکابني


تاريخ دقيقش را نمی دانم (مي شود محاسبه کرد) اما فکر کنم يک سالی از وبلاگ نوشتن من مي گذرد و سه چهار ماهي هم هست که نمی نویسم.ظاهر کلمات کوچکند:یک سال ، سه ماه، چهار ماه اما اين يک سال برای من به اندازه ي همه ي زندگي بود و برای کسي که تمام زندگي اش يک سال باشد اين مدت اصلا کم نيست.
سال عجيبي بود سالي که نوروزش با زمستان شروع شد.اين دگرديسي آنقدر سريع و غريب انجام شد که حتا خودم هم در مي مانم که اين منم؟
اگر در اين مدت چيزی هم به دست آوردم – که آوردم – مطمئنا مستحق بودم و اجر صبريست...&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;روزهای خستگي و گرسنگي و باراني و ... خودشان را آفتابي کردند و اينگونه مي نماياند که قصد غروب هم ندارند .



آرام پنجره ي اتاقم را ( که خانه ام هم هست) باز مي کنم . گربه ي سياهي را در خانه خرابه ی کنار خانه ام مي بينم . مي شناسمش و شايد او بيشتر مرا بشناسد. راه مي رود و در يکي از اتاق هاي خرابه با خودش بازي مي کند.از اين کار که خسته شد به حياط مي رود و جای پاهای کوچک صورتي اش را روی برف نگاه مي کند.بعدا جايي مي رود که ديگر نمي بينمش .حتما نهار مي خورد.یک ساعتی منتظرش مي مانم.آمد.به پشت بام مي رود و کنار کولر زنگ زده دراز مي کشد و خمار به انتظار خواب مي نشيند که ناگهان کفتری روی سيم برق نظرش را جلب مي کند.کفتر تکان نمي خورد و چشمهای گربه ی سياه هم از کفتر.چشمهایش ديگر هيچ اثری از خواب بعد از ظهر ندارد.نيم خيز مي شود .در همين فکر بود که چطور جلو بياید تا کفتر را بهتر ببيند که کفتر پر زد! و ا نگاهش را به رفتن او دوخته بود که اتفاقي که نمي بايست مي افتاد ،افتاد.من را ديد.جدی تر از آن که به کفتر نگاه کند به من نگاه مي کرد و من هم جدی تر از آن که به نگاه کردن او به کفتر نگاه کنم به او نگاه مي کردم.سردی و جديت نگاهش مرا مي سوزاند.با من حرف نمی زد اما خوب مي دانم که فهميد چقدر آرزو داشتم جای او بودم!!!





به هر حال من ، خشايار الياسي ، در اوج خستگي از نو شروع کردم ... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6677123-110616484570274244?l=khashayarelyassi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/feeds/110616484570274244/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6677123&amp;postID=110616484570274244' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/110616484570274244'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6677123/posts/default/110616484570274244'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khashayarelyassi.blogspot.com/2005/01/blog-post_19.html' title=''/><author><name>خشایار</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10495078754181623245</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://static.flickr.com/61/175463577_4e76142b52_m.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
