عکاس باشي بدون دوربين!
Photographer Without Camera
که مي ماند؟ چه مي ماند؟
با دوستي در محله هایی پا گذاشتم که گويي 50 سال پیش است. آنقدر محله های زشت ِ امروزی را ديده بوديم که باورمان نمي شد که چنين جايي را از نزديک ببينيم. مردمان دوچرخه سوار ، کاسب هايي که گدايي نمي کردند ، زنان ِ بي صورت ، کودکان ِ بي موی ِ کثيف و بي شک رنگي خاکستری!همه به ما – چه بزرگ تر و چه کوچکتر – سلام مي کردند و با خوشرویی لبخند مي زدند . به دوربين ِ من مانند RPG نگاه مي کردند. وقتي به پيرمردی که مي خواستم از او عکس بگیرم گفتم که دوربينم فيلم نمي خورد آنقدر تعجب کرد که انگار يد بيضاء ديده است. گمان نمي کنم هنوز هم باور کرده باشد که دوربينم فيلم نمي خورد. ( اصلا دوربينم چيزی نمي خورد!)

وارد دکان اين جوان شدم و با خنده ای که مي دانستم بي پاسخ نمي ماند سلام کردم و گفتم که مي خواهم عکس بگيرم. او با خنده گفت: « اوستا ! از اون بيگير. خوش تيپ تره » و من خوشحال از اين که رضايتش را گرفتم گفتم:« باشه. از اونم مي گيرم» فکر کردم سال ها بعد که مي ماند؟ چه مي ماند؟ مگر نه اينکه اين جوان و من خواهيم مرد و اين عکس و آن کاسه باقي خواهد ماند ؟ مگر نه اين که آن حلقه ي ازدواج ، روزی ، بي معني خواهد شد؟ زمان زمان زمان همه چيز را در خود حل خواهد کرد . آن مرد را ، مرا ، آن روز خوش را و اين اصفهان زيباي من را! خدا کند که آرزو ها را نبرد...به دوستم نگاه کردم و لبخند مليحي تحويلش دادم و ياد کمال الملک حاتمي افتادم . با جوان قلم زن خدا حافظی کردم و همانطور که از هشتي ِ مغازه اش بيرون مي آمدم و سرم رو به پايين بود آرام زمزمه کردم :« استاد تويي ...» دوستم گفت :« چي؟ » .گفتم : «هيچ!»

www.flickr.com
This is a Flickr badge showing public photos from Please! Don't Smile.. Make your own badge here.