عکاس باشي بدون دوربين!
Photographer Without Camera
1- احوالات ما به طرزی شگفت به مدل سر و صورت ما مربوطه. هر وقتی که اینجوری ام اتفاق خوبی در زندگانی می افته. تا اطلاع ثانوی همینجوری هستیم. 2- شهره مکن ، فاش مکن ، بر سر ِ باز مرا .... 3- اکنون جسدم در گاوخونی است.سال های ِ سال است. به سرمايش عادت کرده ام ، همانطور که به لجنش ، جلبک هایش.بدنم شرحه شرحه شده و گوشت دور ِ چشمانم از بین رفته. بیست ساله که بودم مطمئن بودم در اتاقم ، در تختخواب سرخ رنگم ، در زیر سقف ِ دوست داشتنی اتاقم خواهم مرد.آن زمان خوشحال بودم وفقط برای شاشیدن از اتاقم بیرون می رفتم – حس خوبی است وقتی انسان بداند در اتاق خودش می میرد.- اواخر دیگر برای شاشیدن هم بیرون نمی رفتم. همانجا در گلدان گلی خشک شده می شاشیدم. یادم نمی آید که چگونه سر از اینجا در آوردم. من که اصلا از اتاق بیرون نزده بودم. نمی دانم! معشوقه ام تلفن زد.در مهمانی بود. دیوانه وار سعی می کرد خودش را خوشحال جلوه دهد.گیرم که نمی دانست کجای این دنیا ایستاده. یک بند حرف میزد و می خندید و جملات دوپهلو به کار می برد. می خواست حالم را دگرگون کند.منقلبم کند.می خواست عرق سردی روی پیشانی ام وشکمم بنشیند. می خواست که من با عصبانیت از او بپرسم :«آن نره خر کیست که مدام از او اجازه می گیری؟!» اما نپرسیدم. مهم هم نبود. به او مهلت می دادم که صحبت هایش تمام شود . اما تمامی نداشت. صدای موسیقی می آمد .آن هم از نوع جنده پسند. صدایی که قهقه های الکلی اش را در خود حل می کرد. صدای آن نره خر هم می آمد. بلند گفت:«پدر و مادرت را کشتم!» ، گفتم :«پدرم که مرده بود!» ، به خاطر آورد و گفت :«فقط مادرت را کشتم» ، گفتم :«خوب؟» ، گفت:«همین!» ، خواستم چیزی بگویم که گوشی را قطع کرد.از سوراخ کلید در بیرون را نگاه کردم.می خواستم از اوضاع سر در بیاورم.اما خبری نبود و صدای چیزی نمی آمد. خبری از مادرم نبود.از شلوغی های عذاب آور بعد از مرگ هم خبری نبود.به این سوی اتاق رفتم و از پنجره مشرف به حیاط نگاهی به بیرون انداختم. در آن سفیدی برف چیزی توجه ام را جلب کرد. روی برف ها جسد عریان کودکی لخت بود. بچه گربه سیاهی که پایش هم می لنگید ، جسد را می بویید و ناله می کرد. آن طرف تر یک جفت جوراب قرمز رنگ روی بند بود.نمی دانستم چه کار کنم مادرم مرده بود و اشکی هم برای ریختن نداشتم. باید حرف می زدم و به جز معشوقه ام کسی نبود.باید با او حرف می زدم و از او می پرسیدم چرا مادرم را کشته؟ او را کِی کشته؟ با چه کشته؟تلفن را برداشتم. باید به او می گفتم که او فقط برای من یک معشوقه بود . با او بودم که فقط معشوقه ای داشته باشم. با او بودم که به این دنیا بچسبم یا لااقل چسبیدن به این دنیا برایم راحت تر باشد.همه ی این فکر ها که از ذهنم گذشت از شماره گرفتن دست بر داشتم.مهم نبود.برای همه ی سوال هایم جواب های فرضی پیدا کردم. چرا مادرم را کشته؟ انتقام. حسادت.خباثت. کِی کشته؟ امروز، اول مهر ، ساعت 5 بعد از ظهر. با چه کشته؟ چاقو.تفنگ.شایدم من! من؟ من مادرم را کشتم؟ همه ی سوال ها را جواب دادم بدون ان که به معشوقه ام زنگ بزنم. آن موقع شب او حتما همان حرف هایی را که مدتی پیش به من می زد را به آن نره خر می گفت و شایدم همان کارها! تقصیری هم ندارد. در این دنیا آنقدر خلاقیت نیست که لااقل انتظار داشته باشیم به آن نره خر چیزهای ِ دیگری بگوید. هوا رو به تاریکی می رفت. هوا هم سرد شده بود . دماغم از سرما سرخ شده بود و گوش هایم بی حس و پاهایم بی جان ِ بی جان... خودم را کنار دختری می دیدم که نه نامش را می دانستم و نه حتا می شناختمش.او مرا با نام کوچک صدا می زد. صدایش مهربان بود.صورتش زیبا بود و بکر. بدون زور آرايش زيبا بود. نه موهایش رنگارنگ بود و نه ابروهایش رشته رشته منظم شده و نه ناخن هایش دلبرانه و نه پوست صورتش بیمار و نه ....زیبا بود. کنارم راه می آمد . هر جا که می رفتم . من هم بدم نمی آمد.اما من نمی شناختمش . شاید اشتباه گرفته بود.اما مهم نبود . او بود و من و نه هیچ کس .من راضی بودم و از چهره ی او هم مشخص بود که او هم هست. به من گفت:«این جا گاو خونی است. زاینده رود اینجا تمام می شود» باسردی که سرمایش از هوا هم بیشتر بود گفتم:«اِ؟» و او بدون این که حرفی بزند با سرش و لبانِ زیبایش اشاره داد که بله. گفتم:«عذر می خوام ، اسم شما؟» و او خودش را معرفی کرد. راه می آمد و من هیچ نشانی از سرما یا خستگی را در او نمی دیدم.روی سنگی کنار یک درختی که در آن سرما فقط شاخه داشت نشستیم. پاکت سیگارم را در آوردم. Winston بود . به دختر تعارف کردم.سیگار نمی کشید و با حرکت سر این را نشان داد. من سیگار را روشن کرد با این که می دانستم سیگار در این هوای سرد و در حالی که باد می آيد هیچ لذتی ندارد. باتلاق را نگاه کردم. زیبا بود.او هم کنار من نشسته بود.دست چپم را از روی شلوار مخمل کبریتی ام جدا کرد و بر روی پاهایش گذاشت و با دستانش دستم را گرم کرد. خوابم مي آمد.بلند شدم و برای این که لحظه ای از او دور باشم شاشیدن را بهانه کردم و در کنار گاوخونی مشغول به راه رفتن شدم. این دختر کیست؟ تردید تمام وجودم را گرفته بود.نیمی از وجودم آتش ِ سوزان و نیمی دیگر سرمای سخت زمستان بود.نمی دانستم چه کار کنم. نزد او بر گردم و یا ... اسمش را به من گفته بود و من نمی دانستم نامش را به خاطر بسپارم یا نه ؟ به او بگویم پدرم مرده ، مادرم کشته شده یا نه؟ به او بگویم رنگ قرمز را دوست دارم یا نه؟ به او بگویم جسد آن بچه را در حیاط خانه ام دیدم؟ از معشوقه ام و آن نره خر بگویم؟ به او بگویم نمی دانم چرا آن جا هستم؟ به او بگویم چقدر زیبا و دست نخورده است؟ نمی دانستم. گرمای یکنواخت و مطبوعی جای ِ خود را به سوزانندگی آتش آن گرما و سرمای شکننده ی بدنم داد. کنار فضای مرموز و مه آلود باتلاق راه می رفتم و آن دختر روی آن تخت سنگ منتظرم بود. ایستادم. پشت سرم را نگاه کردم . دختر مرا نمی دید. شاشیدم . از کشیدن آن سیگار لذت بیشتری داشت.خندیدم. کفش هایم را در آوردم ... آرام آرام داخل باتلاق می شدم و نام آن دختر را آرام آرام برای خودم زمزمه می کردم. آرام آرام.نامش را در حالی حفظ شده بودم که دختر، آن طرف تر ، روی آن تخته سنگی که دستم را روی آن گرم کرده بود نشسته بود ، معشوقه ی سابقم مست در توالت عق می زد و آن نره خر بی تفاوت ، ایستاده نگاهش می کرد ، و پدر و مادرم مرده بودند. نامش را در حالی حفظ شده بودم که نمی دانستم آن جسد کودک در حیاط خانه ام چه می کرد؟ و نامش را در حالی حفظ شده بودم که سیگارم تمام شده بود و شاشیده بودم. نامش را در حالی حفظ شده بودم که درست ته گاوخونی بودم ! اکنون جسدم در گاوخونی است.سال های سال است. به سرمایش عادت کرده ام . همانطور که به لجن هایش و جلبک هایش . و من هنوز هم نمی دانم چگونه سر از اینجا در آوردم و آن دختر که بود...؟!
www.flickr.com
This is a Flickr badge showing public photos from Please! Don't Smile.. Make your own badge here.