عکاس باشي بدون دوربين!
Photographer Without Camera
La Putain با صدای آماده شدن کسي برای رفتن ، از خواب بيدار شدم . چشمانم را که باز کردم ، اولين تصوير ، تصوير ِ سقف با تيرهای آهني اش بود که مي ديدم . چشمانم را چرخاندم . دختری آرام و تا حد امکان بي سر و صدا لباس هايش را مي پوشيد . اسمش را نمي دانم ولي مي دانم که دختر خوبي بود که مرا تا آن موقع صبح تحمل کرده بود . دختر به سوی من آمد ومن چشمانم را از روی شرم يا هر چيز ديگر بستم . با انگشت لاغر وسردش روی گردنم خطي کشيد و از اتاق بيرون رفت . جای انگشت ظريفش هنوز هم روی گردنم هست . صدای درِ چوبي که آمد مطمئن شدم که از خانه هم خارج شده. خوابم می آمد اما ديگر نمي توانستم بخوابم ، بلند شدم . پرده ی اتاق را کنار زدم . هنوز صبحِ صبح نشده بود و من به اين فکر افتادم که چقدر رنگ آسمان و زندگي آن موقع ِ شب _ يا صبح _ زيباتر است. وای ی ی ...!!! عزيزم مرا ببخش ، هميشه يادم مي رود که برای تو مي نويسم . يادم رفت که نامت را صدا کنم و بگويم سلام! سالهاست که ننوشته ام. *** سلام . دوريت سخت بود و هست . شش روز بعد از رفتنت تمام مجسمه هايي را که ساخته بودي ، خرد کردم . معذرت مي خواهم اما نمي داني چه لذتي داشت . آنقدر لذت داشت که نه زخم های ناشي از راه رفتن روی شکسته شان آزارم داد و نه تميز و جمع کردن تکه های شکسته از روی زمين. تنها دو مجسمه را نگه داشتم . آن مجسمه ی آلت مردانه و آن مجسمه ی دستت را . آلت مردانه را روی کتابخانه گذاشتم چون اتاق خواب جای مناسبي برای آن نبود . دست را هم روی ميز غذا خوری گذاشتم . صبح ها ترجيح مي دهم به جای بيون رفتن و خريد کردن ، مختصر اجناسي را که لازم دارم تلفني سفارش دهم . زنگ زدم و دو بسته سيگار ، يک پنير کوچک ، دو بسته ي کوچک گردو و يک بسته نان سفارش دادم و تا موقعي که زنگ خانه ام صدا کند چای را دم کردم . زنگ در زده شد . خرت و پرت ها را گرفتم و با عجله به حمام رفتم . بعد از رفتنت ديگر در حمام نه حرفي مي زنم و نه آوازی مي خوانم . حتا نمي پرسم اتوی لباسم چگونه است ؟ اصلا از چه کسي بپرسم ؟ بعد از تو مجبورم شب ها لباس ِ کار ِ فردايم را انتخاب و آن را اتو کنم . کار سختي بود اما عشق ِ من عادت است ديگر! از حمام آمدم ، خودم را خشک کردم و لباس های اتو شده ام را پوشيدم . مو و ريشم را شانه زدم . عطر زنانه ای هم به خودم زدم و رفتم که ميز صبحانه را اماده کنم . هنوز هم معتقدم مهمترين و لذت بخش ترين وعده ی غذايي صبحانه است.چيدن ميز که تمام شد متوجه شدم که برای ريختن ِ چای ليوان تميز نيست . تصميم گرفتم نه يکي که همه ی ليوان های نشسته را جمع کنم و بشويم . به دنبال ليوان ها گشتم : يک ليوان در دست شويي ، سه ليوان مقابل تلويزيون ، يک ليوان در تراس و يک ليوان هم روی ميز ِ کار، کنار ِ کتابخانه . قسم مي خورم که ليوان ها را خوب شستم و خوب تر آب کشيدم . مخصوصا ته ليوان ها را . هيچ وقت يادم نمي رود وقتي داشتي در يک صبح سرد ِ زمستاني دو ليوان را برای صبحانه مي شستي چه گفتي : - « هميشه ته ليوان ها رو خوب آب بکش . اگر کف ته ِ ليوان باشه معده رو داغون مي کنه! » ااعتراف مي کنم که از آن روز به بعد ته ليوان ها را تقريبا با آب مي سايم . هميشه تصوير آن روز در ذهنم هست . تو با لباس خواب در حال ِ ليوان شستن و حرف زدن و من هم با آن لباس ِ قهوه ای ِ نکبتي کنارت بودم و به دستانت زل زده بودم . گيرايي دستانت از قوی ترين مشروبات هم بيشتر بود. *** چای خوش رنگي ريختم . چايش معرکه بود . روز قبلش از بازار خريده بوم . فروشنده ی هندی ِ آن چای مي گفت مخلوط شش چای ِ متفاوت است . سر ِ ميز صبحانه نشستم و آرام آرام شروع به پهن کردن ِ پنير روی نان های نازک کردم . تکه ای گردو روی آن گذاشتم و نان را لقمه کردم . لقمه را ميان انگشتان ِ مجسمه ی دستت گذاشتم و با لبخندی به سر ِ فرضي ِ آن دست سرم را به جلو بردم و لقمه را از ميان انگشتان ِ مجسمه با دندان گرفتم و جويدم . جرعه ای چای جريان زندگي را برايم تداعي کرد . اين کار ، کار ِ هر روز من بود : صبحانه خوردن از مجسمه ی دستت ! صبحانه که تمام شد نه حوصله ی جمع کردن ميز را داشتم و نه وقتش را . سيگاری آتش زدم و به سوی پنجره راه افتادم . در ميان راه ياد ِ عمه ام افتادم . نمي دانم چرا . برگشتم و راديوی آشپز خانه را روشن کردم .مهم نبود که چه مزخرفاتي پخش مي کرد ، مهم اين بود که فقط روشن باشد. برگشتم و وقتي که به کنار پنجره رسيدم نصفِ کمتر از سيگارم را کشيده بودم . سيگار را که تمام کردم سريعا به اتاق خواب رفتم و از ميز کوچک کنار تخت ساعت و حلقه ام رابرداشتم و دستم کردم . موبايلم را برداشتم و قرار ملاقات هايم را چک کردم . *** امروز ساعت نه با خشايار قرار دارم . خشايار را که مي شناسي ؟ همان مرده شوری که کودکمان را شست . يادت هست چه بي رحم و بي تفاوت دماغ و انگشتان دست و پای ِ صورتي اش را مي شست ؟ پستان های سرخ و تختش را يادت مي آيد که زير آن دست های زمخت و زبر تکان مي خورد؟ دست ها و پاهايش را که از چاقي چين افتاده بود را بخاطر مي آوری؟ نمي دانم چگونه اما من با خشايار سال هاست که دوست هستم . گه گاه به خانه اش مي روم و وقتي که او را در آغوش مي گيرم ، بوی کودکمان را مي شنوم . از بو گفتم . بوی ِ آشنای ِ ديگری هم در خانه ي ِ خشايار هست . بوی ِ توتون ِ سيگار ِ تو و بوی عطرت و کمي بوی نا . انگار اين بو ها سالهاست که با هم آميخته شده اند . *** ترديد و پرسش تمام ِ وجودم را گرفته بود . کراواتم را شل کردم ، پرده ها را کشيدم ، چراغ را روشن کردم و به سوی تخت خواب ِ مرتب نشده ام رفتم و دراز کشيدم . تلفن زنگ زد . برخاستم و جواب دادم . خشايار بود ، مي خواست که قرار دادهای مالي ِ با فلان شرکت را هم برايش ببرم . بي اعتنا نسبت به تلفنش دوباره روی تخت دراز کشيدم . سيگاری آتش زدم و دست چپم را پشت سرم بردم و به سقف زل زدم . لحظه ی آخر زندگي ِ برادرم به ياد آوردم که خشمگينانه فرياد مي زد : کاندوم ! طلا ! کاندوم....طلا !!! او زياد شعر مي گفت ، شاعر خوبي هم بود . لا اقل دوست داشت که باشد . شايد دم ِ آخر شعر مي گفته اما اين گفتارش چقدر به تو شباهت داشت ! چقدر آن صحنه و کلمات مرا ياد ِ تو مي اندازد . اصلا شايد روی ِ فريادهايش با تو بود . *** خوابم مي آيد . چشمانم سنگين مي شود .اسم دختری را که آن شب پيشم بود به خاطر مي آورم اما به تو نمي گويم. دختر ِ خوبي بود ! خيلي خوب ! سيگارم را خاموش مي کنم . چشمانم را ميبندم و قيافه ی خشايار را پشت ِ ميز ِ شرکتش تصور مي کنم . سوال ؟؟؟ چرا؟؟؟ عزيزم ! آن همه کرم های دست و نرم کننده های پوست که مي خريدی کجا مي رفت ؟ چرا نامه هايي که برای شرکت ِ سابفت در فرانسه مي نوشتي بوی ِ ماتيک و عطر مي داد؟ چرا نگذاشتي که تو را مانند کودکمان بالای کوه ِ مزرعه ی پدری ام خاک کنم ؟ چرا اصرار داشتي جسدت را ، درست ، ميان بازار دفن کنم ؟ از کجا مي دانستي جسدت از همان ساعت های اوليه ی پس از مرگت بوی تعفن خواهد داد؟ *** تلفن زنگ مي خورد . راننده ام است . مي گويد که دم ِ در منتظر است . چشمانم را باز مي کنم و بر مي خيزم . گره ی کراواتم را محکم مي کنم و بي اعتنا به اين همه سوال از خانه خارج مي شوم و در چوبي را مي بندم و آن را قفل مي کنم و در راه پله برای پدرت و برادرم فاتحه مي خوانم. راديو همچنان روشن است . عجيب است ! راديو قطعه ای از سمفوني ِ مردگان را پخش کرده ... صدای سمفونی ِ مردگان در صدای کفش های من که بر روی پله ها مي خورد حل مي شود!
www.flickr.com
This is a Flickr badge showing public photos from Please! Don't Smile.. Make your own badge here.