عکاس باشي بدون دوربين!
Photographer Without Camera
تو مرده ای ، بازگشتي نيست ، تو رفته ای صدايت خاموش شده ، خونت بر خاک ريخته تو مرده ای و من اين را از ياد نمي برم هر خاکي گل دهد تقديس خاطره ی توست هر خوني جاري شود نام تو را دارد هر صدايي لبهای ما را به بلوغ رسانَد مرگ ترا متوقف مي کند ، سکوت ِ ترا غم مسدود ِ بي تو بودن را اکتاويو پَز ترجمه ی احمد ميرعلائي
1- از همان ابتدا که عکاسي را شناختم و فهميدم که پنج سال بعد از اختراع ، عکاسي به لطف ناصرالدين شاه به وطن آمده ، در سرم علامت سواليست که نتوانستم محوش کنم و آن سوال اين است که چرا بعد هنري عکاسي نسبت به بعد تکنولوژيک آن در مقايسه با جهان امروز جا مانده است؟ به نکاتي اشاره خواهم کرد که مي تواند جواب اين سوال باشد. اما همانطور که اعتراف کردم هنوز اين علامت سوال پاک نشده است. در عکاسي هم مانند ساير عرصه ها نبودن نگاه تخصصي ، مردابي شده که هر چه دست و پا مي زنيم بيشتر فرو مي رويم . اين نگاه تخصصي کجاست که با وجود اين همه توان ، انرژی ، امکانات ، سوژه و ... هنوز روی پای خود نايستاده ايم . فقدان نگاه علمي نه تنها در بين مديران به چشم مي خورد (که اين زياد دور از انتظار هم نيست) که در بين عکاسان هم ديده مي شود و اين ديگر مايه ی بد بختي است. هنوز مجامع و نشست و نمايشگاه هايي که در اين مملکت برپا مي شود مربوط به اتفاقات است وحوادث. جنگ عراق ، جنگ افغانستان ، زلزله ي بم . مواقعي هم بسيار خوشوقتيم که اين همايش ها مربوط به کليات عکاسي است و باز هم از آن نگاه تخصصي خبري نيست ! همايش دو سالانه ي عکاسي ، نمايشگاه عکس خانه ي عکاسان . بدون هيچ موضوعي ، شاخه و يا يک بحث علمي . اين کليات چه دردی از عکاسي ايران دوا مي کند ؟ چقدر از درد ها را تا به امروز دوا کرده ؟ چه خوب بود اگر مي پنداشتيم که اين کج سليقگي ها از نسل های گذشته سر مي زند و به مرور زمان درست مي شود ... اما شوربختانه اساسي ترين ضربه ها را همين نسل جوان به تنه ی عکاسي زده اند. نگاهي به روزنامه نگاران ما بيندازيد. خبر نگاران ما هنوز گير ِ اين سوال پوسيده هستند که عکاسي هنر است يا خير ؟ نمي فهمند مگر کسي که عکاسي را مي ستايد ، دنبال نام هنرمند است؟ اصولا هنر بودن يا نبودن عکاسي مهم است؟ هنوز نقد نويس ها و تئوري نويسان ما در پي جنگ عکاسي و نقاشي هستند .کسي نيست به اينها بگويد اين بحث ها مربوط به نيم قرن گذشته است که جواب ها و نتيجه گيری هايش هم بسيار زيباتر از نثر های بنده و شما گرفته شده است. عکاسان ما هنوز تفکيک موضوعي ِ عکاسي را نشناخته اند. نمود عيني اش را در عکس های روزنامه ببينيد . هر چيزی را به بيننده مي رساند الا خبر! مگر نه اين است که در مطبوعات ما جاي عکس هنري و خبري جا به جا شده است؟ برای روشن کردن موضوع و اهميت آن نقل قولي را از و. يوجين اسميت مي آورم: « اگر تغييرات داده شده [در عکس ِ خبري] واقعيت وقايع راتحريف کنند تا عکس ِ دراماتيک تر يا مشتري پسند تری یه دست آيد ، عکاس در استفاده از جواز هنری زياده روی کرده است ، که نبايد چنين مي کرد.» و در جايي ديگر مي گويد : « ذهن [ ِ عکاس ] بايد تا حد امکان باز و عاري از تعصب باشد ، و عکاس نبايد هرگز بکوشد موضوع را بزور وارد ِ فکر ِ از پيش شکل گرفته ي خود يا سر دبير نمايد.»* حال آيا واقعا با نگاه به مطبوعاتمان اين ذهن باز عکاس را مي بينيم؟ مسئله ای ديگر که موجب آسيب رساندن به عکاسي مي شود جدي نگاه نکردن به عکاسي است . هنوز نفهميديم که عکاسي عرصه ی مستقلي است که تخصص ، آثار ، مخاطب و امکاناتش از عرصه های ديگر سواست . براي اين گفته ام همين يک مثال کافيست : عباس کيارستمي که نماد هنر اين مملکت بر پيشاني اش خورده و هر از چند گاهي براي اين نماد به اين ور آن ور مي رود و با بانوان زيبايي دست مي دهد ، مدتي پيش تصميم گرفته بود نبوغ خود را در عکاسي نيز نشان ده . در ايران و در فرانسه و ... نمايشگاههايي بر پا کرد و آقاياني هم به دنبال ايشان به به و چه چه کنان!(هدايت مي گفت : بچه که در گه ِ خودش بغلتد به به و چه چه ندارد!) بنده نمي گويم آقايان حق عکاسي ندارند . نمي گويم عکس هايشان بد بوده (که بوده). فقط من دنبال پاسخ اين پرسش هايم هستم که اين نمايشگاه هايي که ايشان برگزار کرده اند ، مي توانست نمايشگاه چند جوان ِ عکاس باشد ؟ اين پول و هزينه و وقت مي توانست آثار ِ چند عکاس را که از قبل ِ عکاسي نان مي خورند، عرضه کند؟ اژ اين سو آقاي کيارستمي در پاريس در نمايشگاه عکسشان با لبخند هايي لوند ، دندان هاي سپيدشان را مي نمايانند و از طرفي ديگر در آبان ماه سال 83 از برپايي نمايشگاه آثار چند جوان در پاريس جلوگيري مي شود. اين داستان ها تا کجا ادامه خواهد داشت ، نمي دانم اين بي سوادي ها ، اين ضعف تئوری عکاسي ، اين تعصبات و ... تا کِي گريبان گير عکاسي ما خواهد شد ، نمي دانم.اما احساس کردم که دردها را هم نمي شناسيم و نمي دانيم که درجا مي زنيم.نمي دانيم که عکاسيمان کجا مي توانست باشد و کجاست.نمي دانيم که جاي گلستان ها خاليست . نمي دانيم .افسوس که نمي دانيم . به اميد روزی که مقابل عکس گلستان ها نايستيم و بگوييم : شرمنده! * کتاب عکاسان و عکاسي / هفت مقاله از عکاسان بزرگ / ترجمه ی وازريک درساهاکيان و بهمن جلالي 2-
بي بي سي فارسي اين گونه تيتر زد : ارکستر سمفونيک تهران بي رهبر شد ! فريدون ناصری ، رهبر ارکستر سمفونيک ايران ، در گذشت . خدايش بيامرزد . روز به روز نگرانيم از بابت اين که چه کساني مي خواهند جايگزين شوند بيشتر مي شود.
www.flickr.com
This is a Flickr badge showing public photos from Please! Don't Smile.. Make your own badge here.