عکاس باشي بدون دوربين!
Photographer Without Camera
1- نه به خاطر ِ آفتاب نه به خاطر ِ حماسه به خاطر ِ سايه ی ِ بام ِ کوچک اش به خاطر ترانه يي کوچک تر از دست های ِ تو نه به خاطر ِ جنگل ها نه به خاطر ِ دريا به خاطر ِ يک برگ به خاطر ِ يک قطره روشن تر از چشم های ِ تو نه به خاطر ِ ديوارها – به خاطر ِ يک چپر نه به خاطر ِ همه انسان ها – به خاطر ِ نوزاد ِ دشمن اش شايد نه به خاطر ِ دنيا – به خاطر ِ خانه ی ِ تو به خاطر ِ يقين ِ کوچک ات که انسان دنيايي است به خاطر ِ آرزوی ِ يک لحظه ی ِ من که پيش ِ تو باشم به خاطر ِ دست های ِ کوچک ات در دست های ِ بزرگ ِ من و لب های ِ بزرگ ِ من بر گونه های ِ بي گناه ِ تو به خاطر ِ پرستويي در باد، هنگامي که تو هلهله مي کني به خاطر ِ شبنمي بر برگ ، هنگامي که تو خفته ای به خاطر ِ يک لبخند هنگامي که مرا در کنار ِ خود ببيني به خاطر ِ يک سرود به خاطر ِ يک قصه در سردترين ِ شب ها تاريک ترين ِ شب ها به خاطر عروسک های ِ تو ، نه به خاطر ِ انسان های ِ بزرگ به خاطر ِ سنگ فرشي که مرا به تو مي رساند ، نه به خاطر ِ شاه راه های ِ دوردست به خاطر ِ ناودان ، هنگامي که مي بارد به خاطر ِ کندو ها و زنبورهای ِ کوچک به خاطر ِ جار ِ سپيد ِ ابر در آسمان ِ بزرگ ِ آرام به خاطر ِ تو به خاطر ِ هر چيز ِ کوچک هر چيز ِ پاک بر خاک افتادند به ياد آر عموهای ات را مي گويم از مرتضا سخن مي گويم. احمد شاملو/1334 2- کودک که بودم توپ چرمي سوراخي داشتم که لحظه ای ترکم نمي کرد.آنقر در جوب کنار خانه مان افتاده بود که هم رنگش برگشته بود و هم بوی تعفنش آزاردهنده.اما او تنها يار من در تنهايي ام بود.با هم بازی مي کرديم ،دعوا مي کرديم ،حرف مي زديم ،مي خوابيديم...دوستم بود.توپ های زيادی آمدند و رفتند اما او چيز ديگری بود. ظهر تابستان بود و همه ی آدم بزرگ های خسته خواب. هيچ کس حوصله ی کودک تنها با توپ کثيفش را نداشت.حوصله ام سر رفته بود و مي دانستم که اجازه ی بيرون رفتن را هم ندارم.صبر کردم پدر بخوابد.مادر هم خوابيد.احمقانه بود که از اين فرصت بي نظير استفاده نکنم.توپ را برداشتم و کفش هايم که از کثيفي دست کمي از توپم نداشت را پوشيدم و به کوچه رفتم.خوشحال بودم که امروز هم حداقل حوصله ام سر نمي رود.داشتم با توپم حرف مي زدم و شوتش مي کردم طرف ديوار.از اين کار خيلي لذت مي برد.البته اذيت هم مي کرد و گاهي بعد از خوردن به ديوار راهش را کج مي کرد.همينطور مشغول بازی بودم که پيرزني از آن سوی کوچه داشت رد مي شد.آنقدر سرگرم بازی بودم که نديدمش و ناگهان توپ به جای خوردن به ديوار و بازگشتن به سر آن پيرزن خورد و چون کوچه ی ما شيب دار بود توپ همينطور به پايين رفت.نمي توانستم به دنبالش بروم.پيرزن با چادر گلدار قهوه ای رويش را برگرداند و 2 کلمه گفت که من معني اش را نمي دانستم:"خير نبيني!" من هم خوشحال از اين که چه خوب شد که چيزی بد تر از اين نگفت و يا مادرم را خبر نکرد به دنبال توپ رفتم.گشتم و گشتم و گشتم.... من توپم را ، دوستم را ...هيچ وقت پيدا نکردم.شب در حالي که اشک بر روی گونه ی کثيفم راه های سياهي باز کرده بود پيش مادرم رفتم.گريه ام گرفت. گريه ام را برای توپم کرده بودم و اين گريه به خاطر حرف آن پيرزن بود.مطمئن شده بودم بالاخره آن حرفش يک چيزی هست.هق هق کنان پريدم در آغوش مادر و سرم را روی شکم نرمش گذاشتم و همهنطور که گريه اجازه ی حرف زدن به من نمي داد از مادرم پرسيدم :"مامان خير نبيني يعني چي؟" و مامان گفت:"چي شده؟" جيغ زدم و گفتم :"يعني چي؟" گفت :يعني هيچ وقت تو زندگي خوشبخت نباشي!" سال ها از آن روز گرم تابستاني مي گذرد و من توپ ها و دوست ها و پيرزن های فراواني ديده ام ااما بعد از اين همه سال که در زندگي ِ کسالت بار خودم غرقم در تعجبم که خدا چقدر آن پيرزن را دوست داشت!
www.flickr.com
This is a Flickr badge showing public photos from Please! Don't Smile.. Make your own badge here.