عکاس باشي بدون دوربين!
Photographer Without Camera
هفت...هشت زلزله! زلزله مرا با خود مي برد به کودکي.به نوجواني.به بم.ارگ بم را به يادم مي آورد. زلزله مرا به ياد ترک ديوار اتاق نرگس مي اندازد. «آی...نرگس کجايي؟!» زلزله مرا به ياد آن اتاق دو تکه و آن روزهای گس و سياوش مي اندازد. «سياوش گمان نمي کنم ديگر بترسي.ها؟» زلزله همچنان مرا به ياد حسرت عکاسي مي اندازد. گفتم جلد سي دي برداشت َم شکست؟؟ زلزله مرا به ياد خدا مي اندازد. کلاغ کاخ خودکار آبي تلفن دروغ بازی شهوت ساز نيچه ... همه ی اينها مرا به ياد زلزله مي اندازند. زلزله مرا به ياد جای خالي ِ زندگي ِ کوچکمان در سقف مي اندازد. 2- برا ی دخترک گل فروشي در پاريس ميگن حسرت گذشته خودن کار آدم های ضعيفه.اما منم آدم قدرتمندي نيستم.اين دلتنگي ها و اين حسرت ها هميشه با من ميمونن.بگذريم. دلم برای آقاجون تنگ شده.خيلي. کاش مي شد باز هم بريم خونش و من بابا بشم و تو هم بچم از مادری که هيچ وقت نبود.فقط من بودم و تو.مي شستيم و با هم ساعت ها حرف مي زديم و تو سر باباتو آروم آروم روی زانوت مي جستي. من مي رفتم تو اون سه کنجيه و قايم مي شدم.خيال ميکردم که احتمالش خيلي کمه که منو پيدا کنيد.اونجا مخفيگاه من بود و من اونجا خلوت مي کردم. هوس کردم.هوس بوی آقاجون.فرش هميشه نيمه کاره ی خانم جون.هوس چای هايي که طعمش با همه جا فرق مي کرد.هوس پشتک زدن روی اون تشک سرد.هوس وحشت از اون زيرزمين مخوف.هوس اون آشپزخانه ی چسبناک.اون حياط پر پيچک.اون شير آب خوش صدا. کاش مي شد من همان بابا بودم و تو همان بچه.نه تو در فکر سردی ِ خانه ات بودي و نه من به ياد آوارگي. بيا.اون يک هفته را منم خواهم بود.باز هم تو بچه ی من ميشي و منم بابات. هر روز صبح سر کوچه آقاجون مي ايستيم و به اون خونه زل ميزنيم و چهره ی پيرمرد رو مي بينيم.بش ميگيم که خسته ايم. قول بده گريه نکني يا اگه من گريه کردم به هيشکي نگي. کاين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست!
www.flickr.com
This is a Flickr badge showing public photos from Please! Don't Smile.. Make your own badge here.