عکاس باشي بدون دوربين!
Photographer Without Camera
برای ماهور 1- با توام ديوار را نگاه کن: به من گفت بيا به من گفت بمان به من گفت بخند به من گفت بمير آمدم،ماندم،خنديدم...مردم! 2- و برگشت پيش روباه. گفت:- خدا نگه دار! روباه گفت:خدا نگهدار!...اما رازی را که گفتم خيلي ساده است: جز با چشم ِ دل هيچي را چنان که بايد نمي شود ديد.نهاد و گوهر را چشم سر نمي بيند. شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد:_نهاد و گوهر را چشم سر نمي بيند. _ارزش گل تو به قدر ِ عمری است که به پاش صرف کرده ای .شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد :_... به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ام. روباه گفت:_آدم ها اين حقيقت را فراموش کرده اند اما تو نبايد فراموشش کني.تو تا زنده ای نسبت به آني که اهلي کرده ای مسئولي.تو مسئول گلِتي... شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد :_ من مسئول گلمم. 3- نادر ابراهيمي: بانوي من! يک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست – يک روز عاقبت. نه با سفری يک روزه نه با سفری بلند بل با آخرين سفر يک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست – يک روز عاقبت. نه با کلامي کم توشه از مهرباني نه با سخني سخت توبيخ کننده بل با آخرين کلام. يک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست _ يک روز عاقبت. تو بايد بداني عزيز من بايد بداني که دير يا زود _ اما ، ديگر نه چندان دير _ قلبت را خواهم شکست. 4- و آخر از تو برای تو: چي بايد بنويسم؟ وقتي که تو همه چيزو مي دوني! وقتي که تو همه چيزو مي بيني! وققتي که تو آن سوی ديوار ايستاده ای! وقتي که تو هستي و من هم اينجام! وقتي که برای ابراز اين احساسات نمي شه اول کتاب نوشت! به هر حال همه چيز اينجاس توی اين هوا و در پيشخان چشمان هر دومون 9/آبان/1383 اگر اين چشمان ياری مي دادند باز هم مي نوشتم.... هليا! پرتغالي عزيز! خپل! مربون! جوجه ي پا صورتي! گل! مانو! پيشی! تولدت مبارک!
1- از فروغ خواستم دروغ سيزده اش را با من قسمت کند.پس مي گويم : آه. من چه قدر خوشبختم! 2- آرام روی صندلي هاي لهستاني کهنه نشسته بوديم.حرف مي زديم که من از چه خوشم مي آيد و او از چه خوشش مي آيد. گاهي هم خنده های زورکي سر مي داديم و مطمئنا چيزی که کمتر از همه اهميت داشت آن نوشيدني بود که مي خورديم.هوا چه سرد و چه گرم آزاردهنده بود.دائم برای عادی نشان دادن خودم سيگار آتش مي زدم و جرعه ای از نوشيدني ام که گويا شير قهوه بود مي خوردم.نگاه های مهرباني که لحظه به لحظه حسي را تقويت مي کرد در هوا چرخ مي خورد. *** اولين ديدار بود اما آرامش دختر بيشتر.پسرک از ترس اين که تصاوير خوشايند آن لحظات را از ياد ببرد سعي مي کرد تصويری خندان از دختر در ذهن خود ثبت کند.صدای پرندگان مي آمد.بلند ِبلند.آنقدر بلند که حتا صداي آن دو به هم نمي رسيد.صدای پرندگاني که بعدا وقتي پسرک به آن روز فکر مي کرد ديد جز کلاغ نبودند. پسرک داشت سر ِ موضوعي بي اهميت با ولع حرف مي زد که نفسش بند آمد.دستش داشت مي سوخت.سيگار؟ دختر دستش را گرفته بود و پسرک سعی مي کرد راه نفس کشيدن را از نو ياد بگيرد.دختر دست پسرک را ول نمي کرد. پسرک سعي کرد دستش را رها کند.دستش داغ ِ داغ ِ داغ بود.آرام دست ها از هم جدا شدند.پسرک آرام تر شد.دختر گفت که کار دارد و بايد برود.دختر در اوج مهارت در آن کافي شاپ چشمان پسرک را دزديد.خداحافظي کرد و قبل از اين که پسر بجنبد پول را روی پيشخان گذاشت.داغي ِ دستان دختر پسرک را تا چند دقيقه بعد ميخکوب کرده بود. *** چه خوش باور بودم که مي انگاشتم داغي دستانش از عشق است.من ِ احمق هرگز آن تختخواب دو نفره کنار شومينه را در خانه ی پسر همکارش نديده بودم.
www.flickr.com
This is a Flickr badge showing public photos from Please! Don't Smile.. Make your own badge here.