عکاس باشي بدون دوربين!
Photographer Without Camera
1 زمستان آخر است. من آرام آرام آرام در بستر سرخم لميده ام و به دوراني که گذشت فکر مي کردم. ديدن سقف مرا به ياد روزهاي گرم تابستان مي انداخت.روزهايي که گمان مي کردی سرد شدني نيستند. روزهايي که در فکر يک سقف بودم. زنگ در افکارم را ذوب کرد. به طرف آشپزخانه که پنجره اي مشرف به در داشت رفتم.آرام پنجرا را باز کردم تا کسي که زنگ زده متوجه اين کار من نشود.سرمای ِ سخت ِ سنگ اشکهايم را در آورد.ديدمش. ببه بود با گلدان شب بو.عادتش بود و فهميدم که انگار عيد آمده. سرد بود و آنطرف در هم پدرم. زنگ بار ديگر و بار ديگر تکرار شد. آرام به طرف اتاق رفتم .در را بستم و به زير بستر سرخ رفتم .باز هم اين سقف لعنتي...لحاف را روی سرم کشيدم.مدت ها بود که ... مدت ها بود که ...مدت ها بود که نفس نکشيدن را تمرين مي کردم . حالا استاد شده بودم.هيچ وقت نفهميدم که پدر تا کِي در آن سرمای دلتنگ پشت در بود. نفس نکشيدن را شروع کردم. يک دو سه 2 بزن تار که امشب باز دلم از دنيا گرفته...
www.flickr.com
This is a Flickr badge showing public photos from Please! Don't Smile.. Make your own badge here.