عکاس باشي بدون دوربين!
Photographer Without Camera
بعضي وقت ها فکر مي کنم که زندگي به سختي اش نمي ارزد...
______________________
اين هم مطلب من در کارگاه
1 مانوئل والادارس عزيز ، سال ها گذشته اند.اکنون من چهل و هشت ساله ام و گاهی در عالم دلتنگي ام احساس مي کنم که همواره کودکم.احساس مي کنم که هم اکنون تو به طور غير منتظره ای آشکار مي شوی و برايم عکس هنرپيشه يا تيله مي آوری.پرتغالي عزيز من ، تويي که محبت در زندگي را به من آموخته اي.اين زمان نوبت من است که تيله و عکس تقسيم کنم ، زيرا بدون محبت ، زندگي چيز مهمي نيست. در محبت خود ، گاه سعادتمندم و گاه اشتباه مي کنم ، و اين حالت بيشتر است. در آن زمان ها ، در زمانه ما ، نمي دانستم که بسياری سال ها پيش ، بزرگ زاده ای ديوانه و «ابله» ، با چشم هايي لبريز از اشک ، به زانو در آمده در برابر محرابي از شمايل های مقدس سوال مي کرده :«چرا چيزهايي را بايد برای کودکان تعريف کرد؟» پرتغالي عزيز ، حقيقت اين است که اين چيزها را خيلي زود برای من تعريف کرده اند. آدئوس! بخشي از کتاب درخت زيبای من نوشته ي ژوزه مائورو ده واسکونسلوس ترجمه ي قاسم صنعوی 2 بگذاريد هواري بزنم! دلم برای نوشتن هم تنگ شد.برای خشاياری که هيچ کاری برايش سخت نبود و روز به روز احساس مي کرد که پيش مي رود. اين نه خاطره است و نه غر.اين زندگي من است .صحبت است از رنجي که مي برم. خيلي سخت است در حساس ترين و زيبا ترين لحظه های عمرت ( که زياد هم نيست ) احساس کني دست ها هائلند تا حائل. به عقب که نگاه کنی هيچ چيز نيست جز تنهايي و تنهايي و تنهايي.اين ميان چيزهای ديگر هم هست.انسان هايي که دنيايشان از خانه هايشان بزرگ تر نيست امانم را بريده اند.انسان هايي که حرف زدن بلد نيستند.انسان هايي که از بزرگي نصيحتش را مي دانند و نق! انسان هايي که دلت برايشان تنگ نمي شود .انسان هايي که هم سخت است دوست داشتنشان و هم سخت است دوست نداشتنشان . روز یه روز به ديواری مي خورم از بتن و هنوز اين يکي خراب نشده ديوار ديگری هم جلويم مي ايستد.ديواری که خراب شدني هم نمي نماياند.ديواری از جنس تو ، از جنس آن ها ... " پريا : داد نکش ، هوار نزن ، بذار اين زخم ها ..." از کجا معلوم شايد ما هم سهمي از اين گفته ي معروف ببريم که انسان هاي بزرگ درد هاي بزرگي هم دارند! راستي چيزی سراغ نداری که خستگي 20 سال عمر را بتوان در کرد؟ مي ترسم بميرم! 3 فصل نامه ي عکاسي خلاق هم منتشر شد.مدير مسئول آن عکاس نام آشنا ، افشين شاهرودي است. از مجله خوشم آمد و نکته ی اصلي که بايد معترف بود اين است که خوبي هايش به ضعف ها و کج سليقگي هايش مي چربد.اکثر صفحات مجله رنگي و تمام صفحات آن گلاسه است و خوشحالم که حداقل اين تيم فهميدند که نمي شود مجله ي عکاسي را روی کاغذ کاهي چاپ کرد.چيزی که قابل تحسين است جامعيت مطالب اين فصل نامه است که در زمينه های مختلف (هنری ، حقوقي ، زیبايي شناسي و ...) از افراد صاحب نام و قلم استفاده برده.اسامي سيد علي صالحي ، محمد ستاری ، شادی صدر ، ابراهيم حقيقي نام هايي نيستند که بتوان از آن ها به راحتي گذشت. چيزي که بيشتر مرا در اين مجله ذوق زده کرده ايراني بودن مجله است.اين شماره صرفا ترجمه ای از نسخ ديگر نيست.با باز کردن مجله ، با ديدن عکس ها و با خواندن نوشته ها مي توان درک کرد که اين مجله يک مجله ي خوب ايراني است. عکاسي خلاق کارهاي متنوعي در اولين شماره ی خودش انجام داده اما ذکر همه ي آن ها لطف تورق آن را کم مي کند.مي خواهم قبل از اتمام نوشته ام به ضعف هايي هم اشاره کنم: بيشتر ايرادات فني مربوط به روي جلد و نوشته ی مدير مسئول است که با نگاهي متوجه مي شويد که هنوز تا حرفه ای شدن راه مانده. ايراد ديگری که نه از روی تکنيک است بلکه به سليقه مربوط مي شود مقاله ايست تخت عنوان "اندر شعريت ِ عکاسي " از علي باباچاهي چاپ شده که من يک بار به دقت آن را خواندم و چيزی هم نفهميدم و خوشبختانه طوری نوشته نشده بود که با اين وجود (نفهميدن) دوباره به سراغش بروم. چند ماه پيش که بابک احمدی که به اصفهان آمده بود قرار بود در مورد سينماي شاعرانه صحبت کند. او ابتدا اعتراض خود را به اين ترکيب نشان داد و گفت شعر شعر است و سينما سينماوچه لزومي دارد که سينما شاعرانه باشد يا نباشد .گفت حتا در برخي موارد سينما شعر را هم در بر مي گير و از آن پيشي مي گيرد.حالا همين ايراد را هم من به مطلب آقاي باباچاهي وارد مي دانم .اصلا شعريت عکاسي يعني چه؟ اگر بگذارندم و حال نوشتن داشته باشم در مورد صفحه به صفحه اش مي نوشتم.ولي حالا که نه مي گذارندم و نه حالش را دارم.اما اگر کسي مجله را خواند و نظری داشت بگويد تا در مورد آن صحبت کنيم. 4 اين نقد ما را هم بخوانيد که خوب است.
www.flickr.com
This is a Flickr badge showing public photos from Please! Don't Smile.. Make your own badge here.