عکاس باشي بدون دوربين!
Photographer Without Camera
به نام خدا شهر بيهودگی . شهر هياهو . شهر سوزان . شهر برهنه . شهر غبار . شهر زباله . شهر لجن . شهر تعفن شهر جوی های فرو ريخته ی گنديده . شهر دیوارهای بلند استوار دشمن خو . شهر خانه های تو سری خورده ی گلي . شهر آهن های سرخ ستبر داغ سر به فلک کشيده . شهر حقير . شهر دود . شهر بادهای خاک آلود . شهر نئون . شهر پليدی . شهر دهاتي . شهر کج سليقه . شهر خيس گل آلود کثيف سرد چندش انگيز . شهر عريان . شهر پاييز . شهر ماتم . شهر شب . شهر خستگي . شهر يخ . شهر سکوت . شهر تجمل . شهر تحمل . شهر خفت . شهر مسجد و مستراح . شهر ساندويچ و پپسي کولا . شهر سيگار و سينما شهر تصنيف های عربي جنده پسند ... يادداشت های شهر شلوغ فريدون تنکابني تاريخ دقيقش را نمی دانم (مي شود محاسبه کرد) اما فکر کنم يک سالی از وبلاگ نوشتن من مي گذرد و سه چهار ماهي هم هست که نمی نویسم.ظاهر کلمات کوچکند:یک سال ، سه ماه، چهار ماه اما اين يک سال برای من به اندازه ي همه ي زندگي بود و برای کسي که تمام زندگي اش يک سال باشد اين مدت اصلا کم نيست. سال عجيبي بود سالي که نوروزش با زمستان شروع شد.اين دگرديسي آنقدر سريع و غريب انجام شد که حتا خودم هم در مي مانم که اين منم؟ اگر در اين مدت چيزی هم به دست آوردم – که آوردم – مطمئنا مستحق بودم و اجر صبريست...
روزهای خستگي و گرسنگي و باراني و ... خودشان را آفتابي کردند و اينگونه مي نماياند که قصد غروب هم ندارند . آرام پنجره ي اتاقم را ( که خانه ام هم هست) باز مي کنم . گربه ي سياهي را در خانه خرابه ی کنار خانه ام مي بينم . مي شناسمش و شايد او بيشتر مرا بشناسد. راه مي رود و در يکي از اتاق هاي خرابه با خودش بازي مي کند.از اين کار که خسته شد به حياط مي رود و جای پاهای کوچک صورتي اش را روی برف نگاه مي کند.بعدا جايي مي رود که ديگر نمي بينمش .حتما نهار مي خورد.یک ساعتی منتظرش مي مانم.آمد.به پشت بام مي رود و کنار کولر زنگ زده دراز مي کشد و خمار به انتظار خواب مي نشيند که ناگهان کفتری روی سيم برق نظرش را جلب مي کند.کفتر تکان نمي خورد و چشمهای گربه ی سياه هم از کفتر.چشمهایش ديگر هيچ اثری از خواب بعد از ظهر ندارد.نيم خيز مي شود .در همين فکر بود که چطور جلو بياید تا کفتر را بهتر ببيند که کفتر پر زد! و ا نگاهش را به رفتن او دوخته بود که اتفاقي که نمي بايست مي افتاد ،افتاد.من را ديد.جدی تر از آن که به کفتر نگاه کند به من نگاه مي کرد و من هم جدی تر از آن که به نگاه کردن او به کفتر نگاه کنم به او نگاه مي کردم.سردی و جديت نگاهش مرا مي سوزاند.با من حرف نمی زد اما خوب مي دانم که فهميد چقدر آرزو داشتم جای او بودم!!! به هر حال من ، خشايار الياسي ، در اوج خستگي از نو شروع کردم ...
www.flickr.com
This is a Flickr badge showing public photos from Please! Don't Smile.. Make your own badge here.